تبليغاتX
TiT FoR TaT

« Hichgah Be BonBast Nakhaham Resid... Ya Rahi Peyda Khaham Kard Ya Rahi Khaham Sakht... »

23 Jul 2009

بی پرده

پنجره را باز کرد ،
کنار پنجره ایستاد ،
گذاشت نسیم بپیچد لا به لای پرده و پیرهن و دامنش ،
نسیم پیچید ،
بیشتر از پرده به پیرهن و دامنش ،
چشمانش را بست ،
نسیم پرده را پس زد و پیرهن و دامن را هم …
احساس کرد کسی دارد نگاهش می کند ،
برگشت ،
چشمش افتاد توی آیینه ،
گونه هایش سرخ شد ،
پنجره رابست .

22 Jun 2009

دسته بندی

یکسری آدم ها که کلا لیاقت ندارن... اون ها هیچی.

بحث من سر اون یکسری ِ که حس می کنی لیاقت دارن... لیاقت دارن بهشون فکر کنی. باهاشون حرف بزنی. خوابشون رو ببینی . بهشون زنگ بزنی. دوستشون داشته باشی. یک فولدر به اسمشون توی کامپیوترت داشته باشی. عکسشون رو تو موبایلت سِیو کنی. واسشون لابه لای حرف هات دونقطه ایکس و دونقطه ستاره بزنی...

 

پ.ن:  چرا هی اصرار دارین به آدم ثابت کنین که همتون جزو دسته ی اولین؟

22 Jun 2009

.....

حوا نیز می‌توانست نبیند
اما دید!
می‌توانست هیچ نپرسد
اما پرسید!
می‌توانست عبور کند از درخت سیب
اما ...
من دختر خلف اویم.

قدسی قاضی‌نور

21 Jun 2009

Eternity

و سهم من از تو......

              نرسیدن بود.........

                  تنها تراژدی بود که برای من.......

        جاودانه

        ماند

10 Jun 2009

Puzzle!!

دیدین...یه وقتایی

که پازل زندگی با هم جور نمیشه....

افکار آدم مثل تیکه های پازل چجوری تو دسته بچه بازی های روزگار گم میشه؟!!

حالم از هرچی پازله داره بهم می خوره...

22 May 2009

لحظه



زمستان که از نیمه گذشت
شهر دلم
تمام خیالم را
آذین بستم
که اگر آمدی
دمی بمانی

چه
سلانه سلانه
گذشتی...

4 May 2009

سرده...

 

سرده!!!

ايي سرده!!خيلي سرده!!!ازاون كه فكر ميكني سردتره!!اصلا دست Ice Age 2 رو از پشت بسته...!!شدتش موي تنت رو سيخ ميكنه....مي پرسي چيه؟؟عمراً اگه بگم؟؟!!چي ..نه ..هوا..نه..غذا...نيست...يخ...نه...توجيب...نه..جك هم نيست...يه چيز ديگست!!فهميديد!!!...

21 Apr 2009

به قول شاعر !

 احساسات من دچار نوسان قطعا...!

21 Mar 2009

سفارشي !؟!؟!؟!؟!؟

 magnify




الان يه حسي داره بهم ميگه كه : ازت متنفرم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟

حالا چه سفارشي !!! چه با پست اكسپرس !!!‌چه با كفتر نامه بر !!! يا هر كوفت ديگه ...ا

 

 

 

 

.........!!!!

19 Mar 2009

هفت سين

سلام دادی
سکوت کردم
عشق بارید
سبز شدیم
سرد شدم
سیر شدی
ساده آمدم
ساده‌تر رفتی... 

چیزی به لحظه‌ی تحویل نمانده است...
ستاره‌ام را بده،
سایه‌ات را بگیر.


پی‌نوشت:
آیا بهار که بیاید، واقعاً زمستان خواهد رفت؟

به امید اینکه سال 88 مردم خالی نبندند ، قپی نیایند ، متلک نگویند و روی اعصاب همدیگر رژه نروند ...

18 Mar 2009

عید

- گیرم که هر روز ، عید باشد
دل بی حوصله با  "شیرینی"  سرش کلاه نمی رود .

8 Mar 2009

بوي عيدي بوي توپ

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو
بوی یاس جا نماز ترمه مادربزرگ

با اینها زمستون رو سر میکنم با اینها خستگیم و در میکنم


شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب
با اینها زمستون رو سر میکنم با اینها خستگی مو در میکنم

فکر قاشق زدن یک دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بقچه های نون
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینها زمستون رو سر میکنم با اینها خستگی مو در میکنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک ترس
نا تمام گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینها زمستون رو سر میکنم با اینها خستگی مو در میکنم

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی حوض یک آبنتنی
با اینها زندگی مو سر میکنم با اینها خستگیم و سر میکنم با اینها زمستون رو سر میکنم

دي جي ممسي - آهنگ كودكانه فرهاد

5 Mar 2009

دلیل موجه

- چرا ازدواج کردی ؟
- آخه میگن تا ازدواج نکنی به هیچ جا نمیرسی !

2 Mar 2009

با عجله رفتی، سعادت بايد همين باشد

 
توی دنيايی که ساعت هايش تند تند خسته می شوند و باطری تمام می کنند
شايد حق با تو باشد، بايد به يک سکوت مطلق رفت

20 Feb 2009

احساسات زیر پوستی

- این روزها
 احساس می کنم آدم برفی ام
داغم نکن ...

14 Feb 2009

مطمئنی؟

 
گفتم : همین ؟؟؟؟؟؟
 
گفتی : همین !!!

5 Feb 2009

پاك كن سر مداد نوكي

magnify

دوست داشتن مثل پاك كن سر مداد نوكيه !!!!!!!!ء

يا ينقدر ازش استفاده نميكني تا گم شه .....ء

يا انقدر گازش ميگيري تا هيچي ازش نمونه !!!! ء

 

28 Jan 2009

اگه نشه چي !؟!؟!؟!؟

 magnify

 

 

 

خيلي وقتا بايد صبر كني . تا اونجوري كه ميخواي بشه !!!!‌

 

ولي اگه بدوني هيچ وقت اونجوري نميشه چي !؟!؟!؟!؟؟!؟!؟

 

20 Jan 2009

نه‌های روزگار...



نه گفتن همیشه واسم سخت بوده...
برای نه‌های کوچک٬ به جای کلنجار رفتن با خودم معمولا از گفتن‌شون صرف‌نظر می‌کنم
اما نه‌های بزرگ به این سادگی نیست...
هرچند عذاب وجدان گفتن‌شون هم بزرگ‌تر باشه...

به هرحال گفتم نه...

شاید انتقام نه‌هایی رو که روزگار بهم گفته رو دارم از تو می‌گیرم...

چرخه‌ی مسخره‌ایه...

روزگار غریبی‌ست به قول ...

18 Jan 2009

يه بسته آدامس

پشیمونی بعد از هر اشتباه
مثل خوردن یک آدامس نعنایی بعد از کشیدن یه نخ سیگاره
فقط حیف که
آدامسا معمولا زود طعمشونو از دست میدن و آدم مجبوره پرتشون کنه بیرون!

31 Dec 2008

تا اطلاع ثانوی:

 

 

خب خودتون که می‌بینین٬ عملا تعطیل ِ فقط این جوری رسما اعلامش کردم!

21 Dec 2008

شب يلدا

وقتی آدم تنهاست
همه شباش یلداست .

20 Dec 2008

و آنچه که از بيرون عادی به نظر می آيد


قطار افکارش در مسير مخالف ميرود.

ميرود تا با سوت کشيدن هايش گذشته او را بيدار کند
تا شايد برای تنها مسافر اين قطار، ايستگاهی برای پياده شدن پيدا شود.
اين قطار شايد او را به خانه ببرد!

4 Dec 2008

چرا اين سکوت لعنتی شکسته نميشه

گاهی که دلم ميگيره عينه ديشب دوست دارم برگردم به عقب.
کوله خودم را مشتاقانه زير و رو می کنم تا شايد چيزی پيدا کنم که حتی اندکی بتواند مرا شاد کند.
افسوس درون کوله هيچی نيست جز چند تا اسم و خاطره و آرزو و رويای نيمه گاز زده.

21 Nov 2008

اين کفش ها مرا به هيچ جا نخواهد رساند

اجازه هست اينبار بميرم
بدون هيچ هوسی برای تولد؟
.
يک پدر روحانی در تلويزيون آمريکا داشت می گفت، مهم نيست که کار خوب انجام بدی، مهم اينه
که فکر خوبی داشته باشی.

19 Nov 2008

نمی خواهد با تو باشد و به اون فکر کند


 
ايستگاه قطار و هزاران چشم گريان از جدايی، دوری و صدای شکسته شدن دلها.
ايستگاه قطار و هزاران چشم گريان از تازه شدن ديدار ها و شکوفه دادن اميد.
و راننده لوکوموتيوی که بی تفاوت به نگاه ها، هر روز با قطارش سوت کشان ميرود و می آيد.
.

8 Nov 2008

متولدين ديروز و مردگان فردا ما هستيم

عزيزم وسط فيلم چقدر حرف ميزنی
مثلاً برای ديدن اين فيلم پول داديما!!

29 Oct 2008

اون کسی که ميتونست با من بياد، هيچ وقت نبود

داشت فکر می کرد که ای کاش به دنيا نمی آمد که اين همه
دنيا را تلخ بنگرد و بنويسد.
هيزم های زندگيش قصدی برای سوختن نداشتند
اگر هم آتشی بود، فقط نوافشانی می کرد. از گرما خبری نبود.
.
داشت فکر می کرد که بچگی کرد اسير بازی کودکی شرور شد
دلی سرخ و زنده داد و دلی چرکين و شکسته گرفت
.

27 Oct 2008

فرشته ها هم می میرند

بيهوده تلاش نکن
بادبادکی که سقوط کرد، ديگر نمی تواند پرواز کند
می دانم، آسمان او را ديگر نمی خواهد

20 Oct 2008

سيرزيف

0: نمی‌دونم چرا این‌قدر زندگی سخت شده!
1: زندگي سخت نيست. بيش‌تر مسخره است.
0: نه، هیچ‌‌چیز مسخره نیست!
1: هست.. همه‌چيز!
0: برای من که نیست.
1: هنوز نشده...
0: فکر نکنم بشه برام.
1: خوبه. چون دقيقاً از همون‌جا به بعد، اندوه‌بار هم ميشه قضيه...
 

پی‌نوشت:
می‌خواستی بدانی چه شکلی‌ام این روزها. سیزیف شده‌ام...
زیر این سنگ، دارم می‌سوزم... از تب...
و هی
قطره
قطره
کم می‌شود ازم...

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html