تبليغاتX
TiT FoR TaT

TiT FoR TaT

Hichgah Be BonBast Nakhaham Resid... Ya Rahi Peyda Khaham Kard Ya Rahi Khaham Sakht...

تنها یک عاشق می فهمد : تفاوتِ میان آغوش نرم ؛ و آغوش امن را ... !!!

+ نوشته شده در  18 Dec 2011ساعت 10 PM  توسط فریبا 

بـهـتـریـن لـذتـی کـه تـوی دنـیـا هـسـت ایـنـه کـه . . . بـدونـی یـه نـفـر خـیـلـی دوسِـت داره....
+ نوشته شده در  18 Dec 2011ساعت 10 PM  توسط فریبا 

تو نامحدودی پس نامحدود ببین و نامحدود بیندیش....
اما یادت باشه که توان تو محدود به حدودی است که خود ساخته ای....

+ نوشته شده در  18 Dec 2011ساعت 10 PM  توسط فریبا 

گفتن " دوستت دارم " تنها یکی دو ثانیه زمان میخواد
ولی پیدا کردن کسی که بهش این حرف رو بزنی یک عمر زمان میخواد !!

+ نوشته شده در  18 Dec 2011ساعت 10 PM  توسط فریبا 

يه توصيه !!

حرف دلت رو امروز بزن
اگر امروز گفتی
.
اسمش حرف ِ دلِ
اگر نگفتی
.
فردا میشه " درد دل

+ نوشته شده در  18 Dec 2011ساعت 9 PM  توسط فریبا 

آدم وقتی یه حس تكرار نشدنی رو با یكی تجربه میكنه ، دیگه اون حس رو با کس دیگه ای نمیتونه تجربه کنه ؛ بعضی حس ها خاص و ناب هستن مثل بعضی آدما ... !!!!!!

+ نوشته شده در  17 Dec 2011ساعت 10 PM  توسط فریبا 

گاهی فقط یک تشابه اسم برای چند لحظه
باعث میشه که دقیقا احساس کنی
قلبت داره از تو سینت کنده میشه...!

+ نوشته شده در  16 Dec 2011ساعت 10 PM  توسط فریبا 

توی هوای دو نفره ، تنها قدم زدن سخته ... سخت ....!

+ نوشته شده در  13 Dec 2011ساعت 8 PM  توسط فریبا 

میدانم
قهوه ای که تو می نوشی
با من و پیشانی و سرنوشتم
هیچ نسبتی ندارد
و قسمت من از توتنها حسرت است و فالهای حافظی که
جواب نمیدهند
با اینهمه
هر روز قانون نسبیت انیشتین را
مرور میکنم.....

+ نوشته شده در  26 Oct 2011ساعت 8 PM  توسط فریبا 

با یک عالمه فاصله از خودم

انتظار دارم به تو برسم !

از اول هم آرزوهایم محال بودند ...

+ نوشته شده در  14 Oct 2011ساعت 8 PM  توسط فریبا 

نخــــــــــــــــند به ...


نخند!
به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب.
نخند!
به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.
نخند!
به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند.
نخند!
به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده.
نخند!
...به دستان پدرت،

به جاروکردن مادرت،

به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،

به راننده ی چاق اتوبوس ،

به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،

به راننده ی آژانسی که چرت می زند،

به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش رابادمی زند،

به مجری نیمه شب رادیو،

به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جارمی زند،

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،

به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی،

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان،

به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،

به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچرشده،

به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید،

به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،

به زنی که باکیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه وسبزی،

به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،

به مردی که دربانک ازتو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،

به اشتباه لفظی بازیگرنمایشی،..........

....نخند،نخند که دنیا ارزشش راندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی!!

که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند!!!

آدمهایی که هرکدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند!

آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،

بارمی برند،

بی خوابی می کشند،

کهنه می پوشند،

جارمی زنند

سرما و گرما می کشند،

وگاهی خجالت هم می کشند،.....خیلی ساده ...

+ نوشته شده در  1 Sep 2011ساعت 8 PM  توسط فریبا 

خدایا!
جای سوره ای به نام " عشق " در قرآنت خالیست ،
که اینگونه آغاز میگردد :
و قسم به روزی که قلبت را می شکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی
یافت ...

+ نوشته شده در  3 Aug 2011ساعت 12 PM  توسط فریبا 

خودت باش، کسی‌ هم خوشش نیومد... نیومد که نیومد!
اینجا مجسمه سازی نیست

+ نوشته شده در  27 Jul 2011ساعت 1 PM  توسط فریبا 

به تو هر چه نزدیک تر می شوم

وحشتم از روزی که نباشی

بیشتر می شود!!

+ نوشته شده در  27 Jul 2011ساعت 1 AM  توسط فریبا 

چه بی پــَـــــــــروا دلـــــــــم آغوش ِ ممــــــــــنوعه ای را میخــــــواهد... که تنـــــــــــها شرعی بودنش را، من مـــــــیدانم و دلــــــم و تــــــــــو

+ نوشته شده در  27 Jul 2011ساعت 1 AM  توسط فریبا  | 

گاهی دلم می خواد مثل جودی ابوت باشم!
پر انرژی....با خنده هایی که از ته دلن.....گریه هایی که با دلیلن
با اون شخصیتی که جلوی هیچکس نمیشکنه
و یه بابا لنگ دراز که براش بنویسم.....!!!

+ نوشته شده در  27 Jul 2011ساعت 0 AM  توسط فریبا 

حتما قبـل از خواب ببـوسیـدش!!

حتما قبـل از خواب ببـوسیـدش
.
.
ببـوسیـدش ..
حتما ً قبـل ِ خواب ببـوسیـدش !
......
حتی اگه با هم دعـوای ِ بـدی کرده باشیـد . ببـوسیـدش !

حتی اگه بهتـون گفته باشه از این زنـدگی ِ کوفتـی خسته شـده .. ببـوسیـدش !

حتی اگه برچسـب ِ ” بد اخـلاق ” بهـتون چسبـونده باشه . ببـوسیـدش !

حتی اگه بهتـون گیر ِ بیخـود داده باشه .. ببـوسیـدش !

گفته باشه از لباسـی که شما عاشقشین متنفـره ! .. نفهمیـده باشه شما موهـاتون رو مِش کردین !ببـوسیـدش ..

حتی اگه بـوی ِ عرق و خستگی میـده .. ببـوسیـدش !

حتی اگه یـادش میـره جواب سلام ِ شما رو بـده .. ببـوسیـدش !

حتی اگه خیلی وقته براتـون گُـل نخـریده . ببـوسیـدش !.

وقتی زیرپیـرهنی سفیـد ِ حلقه ای پوشیـده و بـازوهای ِ سفیـدش رو با اون پیـچ ِ ماهیچه ای ِ مردونه انداخته بیـرون .. وقتی صورتش ته ریش ِ جذابی داره .. وقتی صداش خسته ُ خمار ِ خوابه . ببـوسیـدش !

حتی اگه شما رو رنجـونده و غـرورش نمیذاره دلجـویی کنه .. ببـوسیـدش !

حتی اگه گرسنه اس و با شما مثل ِ آشپـز ِ دربـارش برخـورد می کنه .. ببـوسیـدش !

حتی اگه یادش میـره ازتـون تشـکر کنه . ببـوسیـدش !

وقتی براتـون یه آهنگ ِ جدیـد میذاره و می گه : ” اینـو برای تـو آوردم ! ” .. وقتی تو چشـاش پـُر ِ خواستنه .. وقتی دست های ِ ظریـف ِ دختـرونه تـون میـون ِ دستای ِ زمخت و مردونه اش گم می شن .. ببـوسیـدش !

حتی اگه از عصبانیت داریـد دیوونه می شید .. ببـوسیـدش !

حتی اگه شما رو با مادرش مقایسه می کنه .. ببـوسیـدش !

حتی اگه با حرص می خوایید از خونه بزنیـد بیـرون و اون محـکم بـازوهاش رو دورتـون حلقه می کنه و وسـط ِ جیـغ های ِ شما با خنـده می گه : ” عزیـزم ؛ کجا می خـوای بـری این وقته شب ؟ . ببـوسیـدش !

وقتی ناغافلی لباسـی رو خریـده که هفته ی پیش ، پشت ِ ویتریـن دیدین و فقـط یه کلمه گفتین این چه خوشگله ! .. وقتی دست هاش پـُر از خریـد خونه ان و درُ با پـاش می بنـده .. وقتی با نگاهـی پـُر از تحسین سر تا پاتـون رو برانـداز می کنه .. ببـوسیـدش !

حتی اگه تـوی ِ شرکـت پیـاز خورده و تا موهاش بـو میدن .. ببـوسیـدش !

حتی اگه با دوست هاش تلفنـی یک ساعـت حرف می زنه و شامتـون سـرد شده ..

حتی اگه رو دنـده ی ” نه ” گفتن افتـاده .. ببـوسیـدش !

وقتی شمـا رو وسـط ِ آرایش کردن می بوسه .. وقتی باهاتـون کُشتـی می گیـره و مثل ِ پـَر از رو زمین بلنـدتون می کنه .. ! وقتی تو دلتنگی هاتون داوطلبانه می بردتـون بیـرون و شما رو تو شهـر می گردونه .. ببـوسیـدش !

حتماً قبـل خـواب ببـوسیـدش .. !شایـد فـردایی نباشـه …
شایـد شما فـردا نباشیـد

+ نوشته شده در  27 Jul 2011ساعت 0 AM  توسط فریبا 

بدينوسيله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم
و مسئوليتهای يک کودک هشت ساله را قبول می کنم.

می خواهم به يک ساندويچ فروشی بروم
و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است.
...
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،
چون می توانم آن را بخورم!

می خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم
و با دوستانم بستنی بخورم .

می خواهم درون يک چاله آب بازی کنم
و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.

می خواهم به گذشته برگردم،
وقتی همه چيز ساده بود،
وقتی داشتم رنگها را،
جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را
ياد می گرفتم،
وقتی نمی دانستم که چه چيزهايي نمی دانم
و هيچ اهميتی هم نمی دادم .

می خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست
و همه راستگو و خوب هستند.

می خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزی ممکن است
و می خواهم که از پيچيدگيهای دنيا بی خبر باشم .

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،
نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری،
خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و ...

می خواهم به نيروی لبخند ايمان داشته باشم،
به يک کلمه محبت آميز،
به عدالت،
به صلح،
به فرشتگان،
به باران،
و به . . .

اين دسته چک من، کليد ماشين،
کارت اعتباری و بقيه مدارک،
...مال شما...

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم ...


سانتيا سالگا

+ نوشته شده در  27 Jul 2011ساعت 0 AM  توسط فریبا 


همسایه ما از گرسنگی مــٌرد

خویشاوندانش در غم او گوسفندها كٌــشتند

+ نوشته شده در  15 Jul 2011ساعت 10 PM  توسط فریبا 

تو دوره اى كه همه ميخوان خاص باشن ، اگر عادى باشي خاص ترين آدمى

+ نوشته شده در  15 Jul 2011ساعت 10 PM  توسط فریبا 

وقتی کسی گفت نمی‌تونم بی تو زندگی کنم
یعنی به نبودنت فکر کرده.

محض یادآوری گفتم.....


+ نوشته شده در  15 Jul 2011ساعت 10 PM  توسط فریبا 

مرا دوست داشته باش ... تجربه ام نکن... برای آموختن... ابزار مناسبی نیستم....

+ نوشته شده در  15 Jul 2011ساعت 10 PM  توسط فریبا 

دیگر قاصدک ها به دست ما نمی رسند
.
.
.
.
.
.
.
چون شرم دارند پیغام یک نفر را به چند مقصد ببرند

+ نوشته شده در  15 Jul 2011ساعت 10 PM  توسط فریبا 

امان از خنده ای که وسطش بغض کنی........

+ نوشته شده در  15 Jul 2011ساعت 10 PM  توسط فریبا 

برای مجنون ِ بیخیال ِ قصه ات، یک لیلیِ مغرور باش....! محبتت را به هر بها و بهانه ای مفروش

+ نوشته شده در  15 Jul 2011ساعت 10 PM  توسط فریبا 

نمی خواهم پس از مرگ به احترامم یک دقیقه سکوت کنی ...
اکنون که زبانت نیش دارد ، دهنت را ببند ...

+ نوشته شده در  13 Jul 2011ساعت 1 PM  توسط فریبا 

دردناک است! تو سکوت میکنی و من صدایت را تجسم میکنم....

+ نوشته شده در  9 Jul 2011ساعت 10 PM  توسط فریبا 

اگر توانستي قلبم را بدون لمس تنم از آن خود كني، همه ي وجودم ارزاني تو باد....

+ نوشته شده در  9 Jul 2011ساعت 10 PM  توسط فریبا 

گاهی اوقات باید بگذری و بگذاری و بروی

وقتی می مانی و تحمل می کنی ، از خودت یک احمق می سازی


+ نوشته شده در  9 Jul 2011ساعت 10 PM  توسط فریبا 

همه می‌دانند
که بخت من
جز میان بازوان تو
باز نمی‌شود...
.
.
.
.
!


+ نوشته شده در  9 Jul 2011ساعت 10 PM  توسط فریبا