باران.....
شیشه ی پنجره را بَاران شست.
از دل من اما ،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پرمرغان نگاهم را شست
« Hichgah Be BonBast Nakhaham Resid... Ya Rahi Peyda Khaham Kard Ya Rahi Khaham Sakht... »
روی آب هایـ یخ زده ی آبنمایـ آبیـ میدانـ محله ایستاده بودم..
گربه ای لا به لای شمشاد ها
شاید چیزی پیدا کرده بود...
آن سوی خیابان
زنی میانسال
با چادرـ سفیدـ گل گلی
با اضطرابی شدید
اطراف را نگاه می کرد..
آن موقع شب
شاید نگرانـ پسرـ جوانش بود...
.
.
.
صدای تصادف دو ماشین در آن طرفـ میدان...
خیلی وحشتناک بود
پراید خیلی صدمه دیده بود..
زن میانسال
دوان دوان به سوی صحنه ی تصادف...
چند دقیقه بعد
فریاد های دردناکـ آن زن
همه ی مردم را از خانه ها بیرون آورده بود...
"پسرم... پسرم..." *
و سر انجام
نگاهـ متعجبانه ی گربه
احساسـ گناه
یا بدون احساسـ گناه..
با ترس
یا بدونـ ترس..
با اشک
یا بدونـ اشک..
روزی...
خداحافظی*
" باید "
..................
* خداحافظی
دیروز صبح طرحـ مضحکش را می کشید..
دیشب رنگ آمیزی می کرد..
امروز صبح پشیمان بود
که چرا تا روشن شدنـ هوا صبر نکرده بود
و حتما فردا
تجربه ی همان طرح تکراری...