تبليغاتX
TiT FoR TaT

« Hichgah Be BonBast Nakhaham Resid... Ya Rahi Peyda Khaham Kard Ya Rahi Khaham Sakht... »

20 Jul 2006

كسي كه لذت يك روز زندگي را تجربه كند، انگار هزار سال زندگي كرده است....!

 

 

مرد دو روز مانده به پايان جهان يادش افتاد كه انگار در تمام سالهاي عمرش حتي يك روز هم آنطور كه شايسته بود زندگي نكرده، تقويمش پر شده و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده.

پريشان شد و عصباني پيش خدا رفت تا مهلت و فرصت بيشتري براي زندگي از او بگيرد. داد زد اما خداوند سكوت كرد. جيغ كشيد باز هم خداوند سكوت كرد.آسمان و زمين را به هم ريخت و خداوند به سكوتش ادامه داد. از فرشتگان و انسان ها گله كرد اما خداوند باز هم سكوت كرد. دلش گرفت و گريه كنان به سجده افتاد. خداوند سكوتش را شكست و گفت:" عزيزم يك روز ديگر هم رفت و تو تمام ساعات آن را بيهوده از دست دادي.حالا فقط يك روز ديگر فرصت زندگي داري. بيا همين يك روز را واقعا زندگي كن."

مرد با هق هق گفت:" با يك روز زندگي چه كنم؟" خدا گفت:" كسي كه لذت يك روز زندگي را تجربه كند، انگار هزار سال زندگي كرده است. كسي كه قدر امروز خودش را نمي داند، فرداها را هم از دست مي دهد.برو زندگي كن."

مرد مات مبهوت به تكدانه زندگي كه در دستانش قرار گرفته بود نگاه مي كرد. مي ترسيد حركت كند، راه برود،مي ترسيد تكدانه زندگي از لاي انگشت هاي دستش بريزد و همان يك روز هم از بين برود. كمي فكر كرد و گفت:" وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين يك روز هم بي فايده است."

شروع به دويدن كرد و زندگي را بوييد. آنقدر به وجد آمد كه حتي مي توانست تا آخر دنيا را دوان دوان طي كند.مي توانست پرواز كند و به آسمان ها برود. مرد آن روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد و مقامي به دست نياورد، اما در همان يك روز دست بر پوست درختان كشيد، روي چمن ها خوابيد، مورچه ها كفشدوزها را تماشا كرد، ابرها را تحسين كرد،به كساني كه نمي شناخت سلام داد، براي آن هايي كه دوستش نداشتند دعا كرد. همان يك روز با همه آشتي كرد و سبك شد. سرشار از عشق شد و بخشيد و عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.... او فقط همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها درون تقويم نوشتند:" امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود." 

20 Jul 2006

سلام!

سلام!

ديشب خيلي رو حرف اون دو تا دوست جدايي نا پذير فكر كردم!

اينم جواب چندتا از اون نظراي زيباي رضا و جهان:

 

(جهانگیر (جستجوگر) : حتما حتما نظر دیگرانم باید باشه وگرنه واسه دل خودشون دیگه نخواهند نوشت)

 

من اينجا فقط و فقط واسه دل خودم مي نويسم و شماها يا نظر بدين يا ندين من به كار خودم ادامه ميدم!

اين اولندش!

 

دومندش:

(پلاسما :هنوز خیلی جوجه تر از این حرفا هستند که وارد شبکه جهانی اینترنت که در هر گوشه اش گرگی در کمین کاربر نشسته وارد شده اند و من به والدین محترم ایشان سفارش دارم که کامپیوتر خود را از دسترس اطفال دور نگه دارند.خصوصا اطفال مونث که ممکنه عاشق یک پسر بصورت اینترنتی بشوند و خر بیار و باقالی بار کن)

 

من نميام اينترنت كه بخوام عاشق كسي بشم و داستاناي عشقولانمم(!) فقط واسه كسيه كه خوب مي شناسمش و بيخودي و بي جهت هم نميام واسش داستان بنويسم. حالا مي تونه شاهزاده ي داستانام باشه يا مي تونه يكي از همينايي باشه كه تو بخش نظرات هستن...! مهم اينه كه من واسه اون مي نويسم و به اين كارم ادامه مي دم

 

سومندش:

(جهانگير: نمیدونم جریان چیه واسه هر مطلبی باید کامنت بزاریم ... بهتره منتظر باز شدن قفل هفتم باشیم )

 

اين ميل خودتونه كه كامنت بزارين يا نه!

در ضمن اگه ميشه ماجراي اين قفل هقتم رو يه ذره باز تر كنيد تا منم بفهمم جريان از چه قراره؟!

 

چارمندش:

(پلاسما: کلام آخر اینکه شاید کفگیر فریبا خانوم به ته دیگ خورده و مطلب تموم کرده که میاد انشاهای دوره راهنمایی شو برای ما کپی میکنه .حالا که اینطوره من از فریبا خانوم خواهش میکنم برای ما در مورد موضوع تابستان خود را چگونه گذراندید که همیشه اول سال میدن و همینطور در مورد فصل پاییز و اول مهر و علم بهتر است یا ثروت برای ما انشاهاشون رو پست کنن واقعا ممنون میشم. همینطور هم میتونید نمرات املا و اولین رونویسی از تصمیم کبری هم برای ما پست کنید واقعا ممنون تر میشم.)

 

اصلا كفگيرم ته ديگ نخورده و از هر چي و هر جا هم كه به ذهنم برسه مطلب مي زارم اينجا!

حتي اگه وقت كنم حتما اين انشاهايي كه بالا ذكر كردي رو سر وقت خودش مي زارم اينجا تا فيض ببري!

هم در مورده تابستان خود را چگونه گذرانديد، هم فصل پاييز هم علم بهتر است يا ثروت!

منتظر باش!

 

 

و در آخر فقط خواستم به طور رسمي جواب كامنت هاي زيباتون(!) رو بدم!

و از نظرات جذاب شما دوتا دوست هميشگي تشكر كنم!

 

اين يه عكس خوشمل از شادمهر

 

 

 

 

19 Jul 2006

فریاد بعد از این همه سکوت...

كنار آشيانه تو آشيانه مي كنم     

فضاي آشيانه را پر از ترانه مي كنم

كسي سوال مي كند براي چه زنده اي؟     

و من براي زندگي تو را بهانه مي كنم....

 

 

مي گن چرا اينقدر تحت فشارش گذاشتي؟

سكوت مي كنم

مي گن چرا نمي ذاري هر كاري مي خواد بكنه؟

سكوت مي كنم

ميگن چرا وقتي كه پيشت نيست ناراحتي؟

سكوت مي كنم

مي گن چرا وقتي بهت توجه نمي كنه دلخور مي شي؟

سكوت مي كنم

مي گن چرا وقتي ميره با يكي ديگه اشك مي ريزي؟

سكوت مي كنم

مي گن چرا تموم لحظه هات رو در حسرت با اون بودن خراب مي كني؟

سكوت مي كنم

مي گن چرا همه اش به ياد خاطرات قديمت سپري مي كني؟

سكوت مي كنم

مي گن چرا همه كارش رو زير نظر داري؟

سكوت مي كنم

مي گن چرا در حسرت ديدنشي در صورتي كه مي دوني تو رو مي رنجونه؟

سكوت مي كنم

مي گن چرا از عالم بريدي و چسبيدي به كسي كه برات از يك نفر هم نمي گذره؟

سكوت مي كنم

مي گن چرا حاضر نيستي به كسي نه بگي كه هميشه دلت رو مي شكنه؟

سكوت مي كنم

مي گن چرا واسش هر كاري مي كني در حالي كه مي دوني فراموشكاره؟

سكوت مي كنم

مي گن چرا در برابر توهين و تمسخرش "سكوت" مي كني؟چرا؟چرا؟چرا؟

فرياد مي زنم:

"چون  دوسش دارم"

 

 

16 Jul 2006

مادر من، اميدم بي تو سرابه...

تو را دوست دارم چون چشم هاي خسته و پر فروغت، مشعل فروزاني راههاي زندگي اند...

بارش تگرگ زمان را مي فهمم،آغوشت گرمت را، دستان مهربانت را، سپيدي موهايت را و شكستگي چهره ات را و اينكه چقدر زير شلاق هاي زمان، قامت استوارت شكسته است...

بگذار دستان پينه بسته ات را بوسه باران كنم مادر!

بي تو گلي هستم بي گلبرگ، شمعي بي شعله،كويري سوزناك،خنده اي بي صدا، زنده اي بي روح،روحي بي احساس و سر انجام نقطه اي هستم بي نشان در درياي پر تلاطم زندگي...بي تو هيچه هيچم

در تنگناي حادثه زندگي، آن زمان كه كودكي بيش نبودم، چشمهايم چه هراسنده، عبور ثانيه ها را انكار مي كرد...من بودم و خيال، و تو در اوج پر شوكت خويش، چه زيبا عطوفت را معنا مي كردي و خاطرات جاودانه زير باران لحظه ها جان مي گرفت...

هم اكنون هم ساعت قلبم گذرگاه شوق انگيز ثانيه هاست.ثانيه هايي كه از كودكي تا حال با تو سپري كردم...

بيكران واژه عشق در افق نگاه من! از كدامين زنبق ساكت قلبت بنويسم؟ اي مادر، اي ميخك مهر، اي طلوع زندگي،اي نقطه ي آغاز من! با كدامين كلك بر رخ صحراي عشق بنويسم كه بارش صفت توست، بنويسم كه غربت در گلدان وجودت مي شكند...

حيات تو خون حيات است در رگ هاي من...

در خاطراتم روزهايي را مي بينم كه من چه كودكانه از زمين و زمان شكوه مي كردم و باز چهره ي آرامت درآينه خاطراتم بر من لبخند مي زند

زمين سكوت كرده و آسمان خاكستري است. حسي غريب از سر انگشتانم، در گوشت و پوستم ريشه دوانده و مرا هم به كاوش كهكشان خاطرات برده...به نگاه مهربات مي انديشم، به لالايي هاي عاشقانه ات كه بر چشمان خسته ام بوسه ي خواب مي زد. طنين ضربان قلبم، سكوت اتاقم را مي شكند. ساعت هاست كه مي خواهم قلمم را بر سپيدي كاغذ بفشارم و انديشه هاي پاره پاره ام را به يادگار بگذارم.گوشه اي از مهرباني ات را وصف كنم...اما دستايم شكوه كنان تنهايم گذاشته اند و ديگر حتي لحظه اي مجال گريستن و انديشيدن نيست...حال من شاعري هستم كه زخم هاي خاطرات گذشته اش را به نظم در مي آورد.آوازه خواني كه اشكش را ترنم مي كند، گلفروش تنهايي كه دلش از خيلي چيزها گرفته، از روزهايي كه چه گستاخانه بر سرت فرياد مي زدم و تو چه زيبا بر من سكوت مي كردي...از روزهايي كه دل زخمي ات را مي شكستم...اگر دريا بودم، مرواريد غلطاني مي آوردم تا بر دستهاي رنجور و مهربانت بنشيند.اگر باد بودم، سبدي از ياسهاي سپيد مي آوردم تا قامتت را كه زير رنج هاي زمانه تا خورده، گلباران كنم. اگر شبنم بودم، قطره ي زلال عشق را با بوسه اي بر گونه هايت مي نشاندم. ولي مي دانم با هيچ چيز در اين دنيا نمي توانم گوشه اي از زحمتهاي بي دريغ تو را جبران كنم...

مادر، تو چون باراني، باراني پاك و زلال بر دلهاي غمگين ما!

باران، ببار كه بارش تو التيامي است بر زخم هاي كهنه ما، باران ببار كه باريدن تو مرهمي است بر دردهاي سينه هامان و ترنم اشك هاي تو، روح خسته دلتنگي را از گونه هايمان مي زدايد. باران، من تو را ناجي فرياد ها مي دام، فرياد بي كسي هايم،چراكه خيال سبز شدن را در روح خزان زده ي ما مي پروراني و وجودت پاكت، عطر طراوت را در آسمان بي رنگ و روح زندگي ام پر مي كند.

باران، بسيار دوستت دارم...

تا آنجا كه به ياد دارم، اولين نامي كه بر لبهايم نقش بست نام تو بود، اولين دستي كه دستان كوچكم را گرفت، دستان تو بود، اولين بوسه اي كه بر چهره ام نشست،بوسه تو بود...

حال براي اين روز بزرگ براي تو چه فراهم آورم كه عشقم را به تو اثبات كند؟به راستي چه چيز مي تواند پاسخگوي مهرباني هاي بي پايانت باشد....؟

آري، براي اين روز زيبا، آسمان قلبم را پر ستاره مي كنم و فرشته ها را براي ستايشت از آسمان به خانه ي قلبم مي آورم كه تو در آن جاي داري....اين دخترك گلفروش شاخه گلي در دست به بوسيدن آن دستان پينه بسته و مهربانت مي آيد و در حالي كه كاسه ي چشمانش غرق در اشك است، با لباني بسته فرياد مي زند:" دوستت دارم....!"

 

 

12 Jul 2006

خیلی دور....خیلی نزدیک

شب است، همه جا تاريك،همگان در خواب، تنها نور ضعيفي است كه بر سفيدي كاغذ منعكس مي شود.قلم در دست گرفته، مي نويسم.نمي دانم از چه و از كجا بايد شروع كنم.ديگر دستان خسته ي اين دختر گلفروش ناي نوشتن ندارد.از بي وفايي دنيا بگويم يا از بي وفايي اهلش؟ از دوست بگويم يا از دشمن؟ از غريبه يا آشنا،از آدمك هايي بگويم كه شب و روز به دنبال هيچ مي دوند و نمي دانند در پس اين هيچ هستي وجود ندارد.

چرا چشمهاي آدمك ها فقط سراب مي بيند؟ چرا پاكي و زلالي دريا را نمي بيند و فقط تلخي و شوري آن را مي بيند؟ چرا حقيقت تلخ در عين حال زيباي غروب را نمي بينند كه بيانگر زندگي خودشان است و فقط از دلتنگي غروب مي گويند؟ چرا زيبايي هاي پاييز را نمي بينند و گرفتار غم و زردي پاييزند؟ اين پرده ي غم چيست كه بر چشمان آدمك ها كشيده شده است و آنان را از ديدن زيبايي هاي بي شمار اين دنيا محروم مي سازد؟ چرا چشمهاي آدم ها گرفتار و اسير آدمك هايي از جنس خودشان است؟

پس آيا همگان در اشتباهند كه مي توان در چشمان آدمك ها حقيقت را مشاهده كرد...؟

پس كجاست اين حقيقت كه حتي چشم توانا و ظريف آدمك ها نيز نمي تواند مشاهده كند؟

شايد حقيقت بسيار دور است يا شايد هم بسيار نزديك....

فكر كنم اون حقيقتي كه من مي گم،پشت يه پرده اي از دروغ و رياست كه اين آدمكا پشت اون نقاب زيبا، پنهانش كردن...

خداوندا، وقتي ما را آفريدي آيا دروغ و ريا هم آفريدي؟ يا اين ساخته ي دست بشره؟...

ببخشيد كه دست نوشته هاي من هميشه تلخند! آخه خوب بالاخره دست نوشته ي دلتنگي اند ديگه...

فكر كن مدام با همه آن طور باشي كه نيستي...!

بخندي كه گريه ات نگيرد، دروغ بگويي كه كارت پيش برود، دست بياندازي تا دست انداخته نشوي....

دلم خيلي مي گيره وقتي مي بينم دوستام تو قشنگ ترين لحظات، به هم ريا مي كنن و بازم اون حقيقتي كه مي گم رو پشت پرده ي دروغ مخفي مي سازن...خواستيم قانون را بشكنيم، عشق ها را ادغام كنيم و دل ها را ببخشيم كه نشد. پس بهتر است سر جاي خود بشينيم و كمتر دروغ بگيم. نه؟

هميشه عادت كرديم از چيزي بناليم. يك روز از پدر، يك روز از مادر، يك روز از دوست،از آشنا و شايد از خدا. هيچ وقت نخواستيم زندگي را طوري بسازيم كه توش دروغ و ريا نباشه، طوري كه دوست داريم و اگر نشد، طوري بشويم كه زندگي مي خواهد. به خاطره همينه كه دروغ ميگيم، از زندگيمون مايوسيم...

آيا منم ريا مي كنم وقتي از تو مي نويسم؟ از هميشه بيشتر عاشق مي شوم...؟!

 

 

 

8 Jul 2006

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی....

سلام بهونه ي قشنگ من براي زندگي              

آره بازم منم، همون ديوونه ي هميشگي

فداي مهربونيات چه مي كني با سرنوشت          

دلم واست تنگ شده بود، اين نامه رو واست نوشت

حال منو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه                

جاي نگاهت بدجوري تو سحن چشمام خاليه

ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه             

 از غصه هام هرچي بگم جون خودت بازم كمه

ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون               

فرياد زدم يا تو بيا يا منو پيشت برسون

فداي تو نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم          

حقيقتو واست بگم به آخر خط رسيدم

رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي           

قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي

نمي دوني چقد دلم تنگ براي ديدنت                  

براي مهربونيات نوازشات بوسيدنت

به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته         

يه قلب تنها و كبود هلاك يه نگاهته

من مي دونم...

من مي دونم همين روزا عشق من از يادت مي ره    

بعدش خبر مي دن بيا كه داره دوستت ميميره

روزات بلند يا كوتاه دوست شدي اونجا با كسي        

بيشتر از اين منو نذار تو غصه و دلواپسي

يه وقت منو گم نكني تو دوده و شهر غريب            

يه سرزمين غربت با صدتا نيرنگ و فريب

فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نكنه             

غم غريبي عزيزم، زرد و شكستت نكنه

چادر شب لطيفت رو از روت شبا پس نزني           

تنگ بلور آبتو يه وقت ناغافل نشكني

اگه واست زحمتي نيست بر سر عهدمون بمون        

منم تو رو سپردمت دست خداي مهربون

راستي ديروز بارون اومد منو خيالت تر شديم         

رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم

از وقتي رفتي آسمونمون پر كبوتر                       

زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بدتر

غصه نخور تا تو بياي حال منم اينجوريه               

سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه

گلدونه شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه           

مثه يه بچه كه بار اول مي ره مدرسه

تو از خودت برام بگو....                                      

 بدونه من خوش مي گذره...؟                            

دلت مي خواست ميومدم يا تنها رفتي بهتره            

 از وقتي رفتي تو چشام فقط شده كاسه ي خون       

همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون             

يادت مياد گريه هامو ريختم كنار پنجره                

داد كشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره                 

 يادت مياد خنديدي و گفتي حالا بذار برم                  

تو رفتي و من تا حالا كنار در منتظرم                  

 امروز ديدم ديگه داري منو فراموش مي كني          

فانوس آرزوهامونو داري خاموش مي كني             

گفتم واست نامه بدم نگي عجب، چه بي وفاست      

 با اينكه من خوب مي دونم جواب نامه با خداست

عكساي نازنين تو با چندتا گل كنارمه                   

يه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دليله زندگي...با يه غمي دوست دارم             

 داغ دلم تازه ميشه اسمتو وقتي ميارم

وقتي تو نيستي چه كنم با اين دله بهونه گير           

مگه نگفتم چشاتو از چشم من هيچ وقت نگير

حرف منو به دل نگير همش ماله بي كسيه            

تو رفتي من تنها شدم، چه دنياي عجيبيه

زودتر بيا بدونه تو اينجا واسم جهنمه                    

ديوار خونمون پر از سايه غصه و غمه

تحملي كه تو دادي ديگه داره تموم ميشه               

مگه نگفتي همه حا ماله مني تو هميشه

دلم واست شور مي زنه اين دلو بي خبر نذار         

تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار

فكر نكني از راه دور دارم سفارش مي كنم           

به جونه تو فقط دارم يه قدري خواهش مي كنم

اگه بخوام برات بگم شايد بشه صدتا كتاب            

كه هر صفحه ش قصه ي چندتا درده و چندتا عذاب

مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات كنن           

نورشونو بدرغه ي پاكي خنده هات كنن

يه شب تو پاييز كه غمت سر به سر دل مي ذاره   

 مريم (فريبا!)، همون كسي كه بيشتر از همه دوست داره...

 

 

  

 

6 Jul 2006

شقایق...

  

 

دلم مثه دلت خونه شقايق

چشام درياي بارونه شقايق

مثه مردن مي مونه دل بريدن

ولي دل بستن آسونه شقايق

شقايق درده من يكي دوتا نيست

آخه درده من از بيگانه ها نيست

كسي خشكيده خون من رو دستاش

كه حتي يك نفس از من جدا نيست

 

شقايق واي شقايق گل هميشه عاشق

 

شقايق اينجا من خيلي غريبم

آخه اينجا كسي عاشق نمي شه

عزاي عشق غصه ش جنس كوه

دل ويرون من از جنس شيشه

شقايق آخرين عاشق تو بودي

تو مردي و پس از تو عاشقي مرد

تو رو آخر سراب و عشق و حسرت

ته گلخونه هاي بي كسي برد

 

شقايق واي شقايق گل هميشه عاشق

 

دويديم دويديم و دويديم

به شب هاي پر از قصه رسيديم

گره زد سرنوشتامون رو تقدير

ولي ما عاقبت از هم بريديم

شقايق جاي تو دشت خدا بود

نه تو گلدون نه توي قصه ها بود

حالا از تو فقط اين مونده باقي

كه سالار تموم عاشقايي

 

شقايق واي شقايق گل هميشه عاشق

 

 

 

 

 

 

6 Jul 2006

سلطان قلبها...

يه دل ميگه برم برم

يه دلم ميگه نرم نرم

طاقت نداره دلم دلم

بي تو چه كنم...........؟

پيش عشق اي زيبا زيبا

خيلي كوچيكه دنيا دنيا

با ياده توام هرجا هرجا

تركت نكنم..............

سلطان قلبم تو هستي تو هستي

دروازه هاي دلم را شكستي

پيمان ياري به قلبم تو بستي

با من پيوستي.............

اكنون اگر از تو دورم به هرجا

بر يار ديگر نبندم دلم را

سرشارم از آرزو و تنما

اي ياره زيبا................

 

 

 

5 Jul 2006

دوستت دارم...

 

      دوستت دارم

29 Jun 2006

شمع و پروانه

شمع نگاهی به خود انداخت سال ها سوخته بود و اکنون جز ساقه ای نازک و نخی سوخته چیزی از او باقی نمانده بود...

 فکر کرد که در این سال ها هیچ کس نبوده که او را دوست داشته باشد نگاهش به زیر پایش افتاد پروانه ای با بال های سوخته در کنارش مرده  بود...

28 Jun 2006

مصاحبه با خداوند مهربان

.
در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم
So you would like to interview me? God asked.
او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟
If you have the time? I said.
گفتم ....اگر وقت داشته باشيد...
God smiled. ?My time is eternity.
لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد
What questions do you have in mind for me?

چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟
What surprises you most about humankind?
پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟

God answered...
پاسخ داد:
That they get bored with childhood,
آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...
they rush to grow up, and then
عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....
long to be children again.
آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند
That they lose their health to make money...
سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند
and then lose their money to restore their health.
می کنند. و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره صرف
That by thinking anxiously about the future,
چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.
they forget the present,
که از حال غافل مي شوند
such that they live in neither the present nor the future.
به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده
"That they live as if they will never die,
آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي میرند.
and die as though they had never lived.
و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند.
we were silent for a while.
ما براي لحظاتي سکوت کرديم
And then I asked.
سپس من پرسيدم..
As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn
مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بدانند؟
To learn they cannot make anyone love them.
پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبورکنند که دوستشان بدارند.
All they can do
ولي مي توانند
is let themselves be loved.
طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند.
To learn that it is not good to compare themselves to others.
ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند.
To learn to forgive by practicing forgiveness.
ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي
To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,
ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش دارید ایجاد کنید
and it can take many years to heal them.
ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد
To learn that a rich person
ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد
is not one who has the most,but is one who needs the least
بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد
To learn that there are people who love them dearly,
ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند
but simply have not yet learned how to express or show their feelings.
ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند
To learn that two people can
ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند
look at the same thing and see it differently?
ولي برداشت آن ها متفاوت باشد
To learn that it is not enough that they
ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند
forgive one another, but they must also forgive themselves.
بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند
"Thank you for your time," I said
سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم
"Is there anything else you would like your children to know"
آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي فرزندانت بدانند؟
God smiled and said,Just know that I am here... always.
فقط اين که بدانند من اين جا و: خداوند لبخندي زد و پاسخ داد
با آن ها هستم..........براي هميشه

28 Jun 2006

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه، دوباره اين دل ديوونه واست دلتنگه.....

به چشمانت مي نگرم...در افق چشمان آسمانيت، كه تا بي كران امتداد داره، طلوع سرخ رنگ زيباي خورشيدي را مي بينم كه كم كم پرتوهاي درخشانش را بر روي گل هاي پژمرده ي قلب اين دختر گلفروش مي تاباند.

اي كاش مي توانستم فراموشت كنم، اي كاش توان آن بود كه عشق تو را براي هميشه در خاطراتم محو سازم.

اي كاش مي شد افق آن چشمان آسمانيت براي هميشه در نگاه خسته ي اين دختر گل فروش غروب كند و به قعر خاطراتم فرو رود يا آنكه در شن هاي ساحل قلبم مدفون گردد...چندين بار خواستم تا عكست را كه بر ديوار سنگي قلبم نصب است، بردارم و بذارمش كنار، اما نمي شد، هميشه جاي خاليش روي ديوار داره اسم تو رو داد مي زنه

هميشه تو عالم خيالم، چشماي تو رو به فانوس يه بندر دور افتاده تشبيه مي كنم كه بي قراره برگشتن ماهيگيراشه! يا مي گم دستاي تو مثل يه كلبه امن تو جنگل واسه يه ياغي فراري مثه من...

اين دختر گلفروش تنهايي رو به خوبي حس مي كنه، باهاش انس گرفته، من هميشه تنهام و تو نتونستي تنهايي من رو حس كني...من ديگه عاشق تنهاييم، حاضر نيستم هيچ بندي رو بپذيرم، و اين تنهايي من فقط به خاطره تو، مي فهمي؟!!!

دوباره مي خواهم همگام با تنهايي هاي ديرينه ام كه تنها دوستان قديمي اين زندگي غمگينند،در خيابانهاي باراني ياد تو قدم زنم و زير اين باران تنهايي و دلتنگي، چتر شكسته ي بغضم را باز كنم و در امتداد اين خيابان، در آن سكوت عجيبش براي تو و ياد تو هق هق كنم. دوباره دست بر قلم برم و براي ياد زيباي تو داستان بنويسم.داستان آن دختر گلفروش تنها كه توي يكي از شبهاي سرد زمستاني، دل به تو بست...

يا برايت شعر بگويم، شاعر اين لحظه هاي بي تاب و ناب باشم...

ولي بدان كه هميشه دوستت دارم، باور كن!

قسم به معصوميت گريه هاي آن كودك تنها و نابالغ و معصوم به سرنوشتش، به پاكي اشكهاي پاك يه عاشق بي معشوق، به لالايي هاي معصوم و مهربان مادري بي فرزند، به نازي ليلي و به مجنوني مجنون، به وسعت قلب آسماني كودكي معصوم كه همه چيزهاي پاك در قلب كوچكش جاي دارد، به معصومي قطره اشكي كه روي صورت يه دختر گلفروش تنها نقش مي بندد و نگاهه خسته اش به آن دستان مهربان توست. تو چهره ي اون مي توني همه ي غم هاي دنيا رو ببيني

چند روزي دل اين دختر گلفروش برات خيلي تنگ شده...شدم مثه اون پرنده اي كه تو قفسه، درست مقابله يه پنجره كه درش به يه آسمون آبي باز مي شه.چشم دوخته به آسمون و حسرت پرواز توي چشماي غمگينش موج مي زنه...

ته دلم يه چيزي هست از جنس احساس كه سرخه؛ مثه عشق! اونه كه بهم مي گه اين راه رو برم...منم بهش احترام مي ذارم، چون مي دونم احساساتم هيچ وقت بهم دروغ نمي گه، ولي نمي دونم پايان اين راهي كه انتخاب كردم كجاست، آخره اين جاده ي بلند به كجا ختم مي شه؟...تو مي دوني؟

تو را فهميدن يعني از بغض سكوت ترانه ساختن...

اين رو مي دونم كه اگه بخوام به تو برسم، بخوام با تو باشم،نخست بايد ساده شدن را فرا گيرم، سبك شدن را، بي بال و پر پريدن را، هم بغض گريه هاي تو بودن را! دريافتم اگر بخواهم عشق تو را بر دنيا فرياد زنم، ابتدا بايد الفباي سكوت را فرا گيرم...

دل من در همه حال ترانه ي تو را مي خواند، ترانه يعني نام تو و آخر هر بغض حبس شده ي من، اشك هايم ترانه ي تو را فرياد مي زنن...

باران مي بارد...من عاشق بارانم، چون تا آنجا كه خاطراتم ياري ام مي كنند، آن شب زيبايي كه تو را شناختم، باران مي باريد! صداي بارش باران، ترانه ي بغض نوجواني پانزده ساله است كه به سادگي ترك بر مي دارد.

هرگاه كه دلتنگت مي شود، به كناره آسمان مي روم و در بهتي غريب و ساكت، من و ابرها به يكديگر مي نگريم و هر دو به گريه مي افتيم...

هم اكنون چندين روز است كه كاسه ي چشمان منتظر اين دخترك تنهاي گلفروش، خالي از تصوير توست...

اين روزا چشام غرق اشك ولي نمي باره، خيلي دل تنگم، و تنها راه آرام شدن من تنها از تو نوشتن است، همين!

تقديم به اونيكه تا ابد دوستش دارم...!

 

حرفي از دل: روزهايم همه آبيست، آبي آسماني! چون تويي در كنارم

 

 

28 Jun 2006

تو عاشق نبودي ببيني تلخه روزاي جدايي

چه  سخته چه سخته بشينم بي تو با چشماي گريون

زمستون، تنه عريون باغچه چون بيابون

درختا با پاهاي برهنه زير بارون

نمي دوني تو كه عاشق نبودي

چه سخته مرگ گل براي گلدون

گل و گلدون چه شبها نشستن بي بهانه

 واسه هم قصه گفتن عاشقانه

چه تلخه چه تلخه بايد تنها بمونه قلب گلدون

مثه من كه بي تو نشستم زير بارون زمستون

زمستون، براي تو قشنگه پشت شيشه

بهاره زمستونها براي تو هميشه

تو مثله من زمستوني نداري

كه باشه لحظه ي چشم انتظاري

گلدون خالي نديدي نشسته زير بارون

گلاي كاغذي داري تو گلدون

تو عاشق نبودي ببيني تلخه روزاي جدايي

چه سخته چه سخته بشينم بي تو با چشماي گريون

 

25 Jun 2006

گناهت را نمی بخشم

تو را با دیگری دیدم که گرم گفت و گو بودی

با او آهسته می رفتی سرا پا محو او بودی

صدایت کردم و بر من چو بیگانه نگه کردی

شکستی عهد دیرین را گنه کردی گنه کردی

گناهت را نمی بخشم گناهت را نمی بخشم

چه شبها را که من تنها به یاد تو سحر کردم

چه عمری را که بیهوده به پای تو هدر کردم

تو عمرم را تبه کردی گنه کردی گنه کردی

گناهت را نمی بخشم گناهت را نمی بخشم

همین بود آن وفایی را که می گفتی

همین بود آن صفایی را که می گفتی

تو که خود این چنین بودی چرا روزم سیه کردی

گنه کردی گنه کردی

گناهت را نمی بخشم   گناهت را نمی بخشم

عارف

 

 

 

 

 

 

 

 

 

25 Jun 2006

عشق و جنون

مي دونم تكراريه ولي خيلي قشنگه....

عشق و جنون

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود،فضيلت ها وتباهي ها در همه جا شناور بودند.انها ازبيكاري خسته و كسل شده بودند.
روزي همه فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدند،خسته تر وكسل تر از هميشه
ناگهان ذكاوت ايستاد وگفت:بياييد يك بازي كنيم.مثلا قايمباشك همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فريادزدمن چشم ميگذارم.وازانجايي كه هيچكس نميخواست به دنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبال انها بگردد.
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن ... يك ... دو ... سه ... .همه رفتند تا جايي پنهان شوندلطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد . خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد. اصالت در ميان ابرها پنهان شد.هوس به مركز زمين رفت. دروغ گفت زير سنگي پنهان ميشوم ،اما به ته دريا رفت . طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد.وديوانگي مشغول شمردن بود،هفتادونه ... هشتاد ...هشتادويك ...
همه  پنهان شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود ونميتوانست تصميم بگيرد.وجاي تعجب هم نيست چون همه ميدانيم پنهان كردن عشق مشكل است. در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد.نودوپنج ... نودوشش ... نودوهفت....
هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يك بوته گل رز پنهان شد.
ديوانگي فرياد زد من اومدم.واولين كسي كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي،تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود ولطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود .دروغ ته درياچه،هوس در مركز زمين،يكي يكي همه را پيدا كرد به جزعشق . او از يافتن عشق ،نااميد شده بود. حسادت درگوشهايش زمزمه كرد:تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشت بوته گل رز است.
ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از درخت كند و با شدت وهيجان آن را در بوته گل رز فرو كردو دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد.
عشق از پشت بوته بيرون آمد و با دستهايش صورت خود راپوشانده بودوازميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد.شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودندواو نمي توانست جايي راببيند.او كور شده بود.
ديوانگي گفت:من چه كردم؟چگونه مي توانم تورا درمان كنم؟
عشق پاسخ داد :تونمي تواني مرا درمان كني اما اگر ميخواهي كاري كني،راهنماي من شو.
و اينگونه است كه از ان روز به بعد عشق كور است وديوانگي همواره در كنار اوست

 

25 Jun 2006

صداي زنگ مدرسه تموم شد...

زندگي شهد گليست كه زنبور زمان مي خوردش، آنچه به جاي مي ماند عسل خاطره هاست!

صداي زنگ مدرسه تموم شد...

و چه زود هم تموم شد! چقدر زود اين 9 ماه گذشت.درس خوندنا و نخوندنا، بازيگوشي كردنا و نكردنا، مدرسه رفتنا و نرفتنا بالاخره گذشت و تموم شد

چشمام رو رو هم مي زارم و به ياد خاطرات اين 9 ماهه مي افتم...صداي بچه ها رو مي شنوم، صداي معلما،تصوير اون كلاس با نيمكتاش مياد جلوي چشام...اون تخته سياه رديف آخر كلاس(به قول خودمون لوژ نشين ها!!)و من و مريم و فرناز ! صداي سوت خانم ساجدي مياد...

صداي گريه دوستم رو مي شنوم،بغلش مي كنم و مي گم بازم همديگر و مي بينيم...

ياد روز اول مهر بخير! از اين 9 ماهه كه مثه برق و باد گذشته، فقط برام به دفتر خاطره مونده با چندتا عكس و يه فيلم يه ساعته، همين!

دفتر خاطراتم رو ورق مي زنم...آخرين روز رو به ياد ميارم.همگي با هم دعا كرديم كه به هر چي مي خوايم برسيم بعدش گريه كرديم.نمي دونم چرا؟! آخه آخرين روزي بود كه باهم بوديم، آخرين خنده ها، آخرين گريه ها، آخرين ديدارمون، آخرين...چرا هميشه آخرين ها اينقدر دردناكند؟

ولي هنوز كه تموم نشده! بازم سال آينده، بازم دوستاي جديد، بازم من و مريم و راه مدرسه، بازم نيمكت و تخته سياه و معلما...

ولي خوب، فقط همين خاطره هاست كه مي مونه.با گذشت زمان، تو زندگي ما آدما همه چيز فراموش ميشه جز يه كوله باره خاطره كه از بچه گيها تا الان با خودمون داريم.حالا اين خاطرات هم مي تونه از خوشي ها باشه هم از غم ها

ولي هميشه بدون كه زندگي باقي مي مونه و همين هميشه هان كه خاطراتمون رو مي سازن

البته من اين چند وقته خيلي دلم گرفته.خوب ديگه! زندگي يعني همين، يه رنگين كمونه كه هر روزش يه رنگه...گاهي هم قرعه ميفته به رنگه دلتنگي!به رنگ خاطرات خوب و بدي كه گذشته و قدرش دو ندونستيم...

اتفاقا من گاهي از اين رنگ خوشم مياد.آخه دلتنگي يه معناي وسيعي داره...آدم مي تونه گاهي دلتنگ كسي يا چيزي باشه با اصلا به حس قديمي كه خيلي وقته به سراغش نيومده. اينجوري تداعي خاطراتم مي شه!

روزي كه اينجا رو ساختم، نمي دونستم چقدر دلتنگي يه آدم مي تونه عميق و ژرف باشه و اون روز اولين روزي نبود كه احساس دلتنگي مي كردم

بايد بدونيم دلتنگي هاي يه آدم هيچ وقت تموم نمي شن حتي اگه بروز داده شن!

پس قدر اين روزا رو بدونيم كه ديگه روزي نياد كه دلتنگشون باشيم...

اينم به آخرش اضافه مي كنم چون خيلي دوسش دارم:

زنگي چيست؟

زندگي آهيست به آنچه مي گذرد و لبخنديست به آنچه مي آيد

سلام و آغاز سخني است براي هر خداحافظي

هر خداحافظي پايان تلخيست براي هر مردن

شايد هم مردن آغازي باشد براي...

 

 

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html