بی نقطه!!!
« Hichgah Be BonBast Nakhaham Resid... Ya Rahi Peyda Khaham Kard Ya Rahi Khaham Sakht... »
روزي معلم از شاگردانش خواست تا فهرستي تهيه كنند و در آن، عجايب هفتگانه دنيا امروز را بنويسند.
پس از برري ورقه ها، اين هفت مورد بيشترين راي را به خود اختصاص داده بودند.
1_اهرام ثلاثه
2_كانال پاناما
3_ديوارچين
4_گراندكانيون
5_تاج محل
6_خيابان پيترز باسيليكا
7_امپاير استيت
در اين هنگام معلم متوجه شد كه يكي از دانش آموزان هنوز ورقه اش را به او نداده است.
پس علت را جويا شد.
دخترك در جواب گفت:"راستش نمي توانم تصميم بگيرم و گيج شده ام.زيرا تعدادشان زياد است.
معلم از او خواست تا فهرستي را كه آماده كرده است براي كلاس بخواند، تا شايد بتوانند به او كمك كنند.
دخترك گفت:
به نظر من عجايب هفتگانه دنيا اين ها هستند:
1_ديدن![]()
2_شنيدن![]()
3_لمس كردن![]()
4_چشيدن![]()
5_احساس كردن![]()
6_خنديدن![]()
7_و دوست داشتن![]()
![]()
سكوتي عميق در كلاس حكمفرما شد.
با ارزش ترين چيزها نمي توانند به دسته انسان ساخته يا خريداري شوند!![]()


هيچي ندارم كه بهت بدم تا شايد بتونه جبران كنه اون همه مهربونيو....
حرفي هم واسه گفتن ندارم كه بتونه گوشه اي از بزرگيت رو وصف كنه!
فقط يه بوس كوچولو به اون صورت آسمونيت با يه شاخه گل
اونوقت تو چشماي مهربونت زل مي زنم و مي گم:
"بابايي، دوشت دارم هوارتااااااااااااااا!"
عاشقم عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهاي سرگردان
عاشق روزهاي باراني
عاشق هرچه نام توست بر آن


"قصه غصه هاي من اينست گرفتارم و نمي داني اي اميد دل شكسته من چقدر دوستت دارم و نمي داني كه افسانه غروب مني دل من از غم تو ميميرد و دل تو در غروب مي خندد، دل من در غروب مي گريد...."
![]()
گفتم:" بهار
خنده زد و گفت:
"اي دريغ،
ديگر بهار رفته نمي آيد"
گفتم:" پرنده؟
گفت:
"اينجا پرنده نيست.
اينجا گلي كه باز كند لب به خنده نيست."
گفتم:
"درون چشم تو ديگر....؟"
گفت:
"هرگز نشان زباده مستي دهنده نيست.
اينجا جز سكوت، سكوتي گزنده نيست...."
امشب مي خواهم چمدان خاطرات تو را به مرغان دريايي دهم تا در اعماق دورترين دريا رهايش كنند.....امشب مي خواهم تنها باشم، در خود باشم.تنهاي تنها و گمشده يادها
مي خواهم با ردپاي خزان به دوردست ها روم و با اشكهاي بي قراري هايم جاده هاي خاكي پاييز دلتنگي را شست و شو دهم.
در زمان قحطي گل به سراغ تو آمدم و دنياي من در لبخند تو خلاصه شد ولي ديگر قصيده تمناي مرا نپذيرفتي.حال تمام روزهاي من سرد و غمگين است....خزاني دلتنگ است...حالا هر غروب غمگين، وقت تولد تنهايي من است و آهنگ قلبم ترنم حزين ترين "بي تو بودن" را تكرار مي كند.
مي خواهم تنها باشم.تنها زندگي كنم به تنهايي از اين ديار خاكي روم تا شايد بتوانم تنهايي آن بلبل در قفس را كه دلتنگي از صدايش پيداست بچشم.
و بر ديوار كلبه سرد قلبم عكسي از روزهاي با تو بودن بياويزم.دلم مي خواهد با بي احساس ترين احساس ها به دشت خاطرات گم شده ام روم. در زير باران دلتنگي، رها شوم در عطر خاطرات روزهاي بودنت.
مي خواهم خود را به ثانيه ها و لحظه هاي بدون ديدار بسپارم و گم شوم در اين دشت تاريك و وحشت انگيز....
چرا اين دنيا اين چنين است؟ به راستي چرا هرچه بي احساس تر باشي هم بيشتر دوستت دارند هم خودت خيالت از همه غم ها فارغ است؟
پس معني دوست داشتن چيست؟ عشق چيست؟ شايد دنيا براي دوست داشتن بسيار كوچك است يا شايد هم قلب آدمها....
مي خواهم باز گردم به كودكي هايم....مدت هاست اين آرزو را دارم. مدام آن روزهاي شيرين در جلوي چشمانم نقش مي بندند و مرا آزار مي دهند كه چرا قدر آن روزهاي خوش را ندانستم.كاش هيچگاه آن روزها نمي رفتند....كاش هميشه بچه مي ماندم و تنها دلخوشي ام بازي بود....بازي هاي كودكانه كه در آن دروغ و ريا جاي نداشت....
هرگاه دلتنگ مي شوم، تنها راه تسكين من اشك ريختن است. اشكهايي كه بيانگر دردهاي دروني من است...........
ديگر كاملا احساس تنهايي مي كنم. ديگر حتي اطرافيانم را نمي بينم.هيچ صدايي را نمي شنوم. حتي وقتي از ته قلبم صدايت مي كنم.....
كاش آن دستان لرزانم را كه همواره براي تو به سوي آسمان بلند بود مي گرفتي.
كاش زردي گونه هايم را كه مانند زردي خزاني دلتنگ است احساس مي كردي.
اي كاش بي تفاوت از كنار خواسته هاي قلبم نمي گذشتي....
اي كاش مرا مغرور نمي پنداشتي.....
اي كاش....
اما افسوس كه بين من و تو يك دنيا فاصله است
من گذشته ها را به دور ريختم.عشقت را در قلبم محكوم به حبس ابد كردم و تار و پود وجودم را آنچنان گره كوري زدم كه تا ابد هم نمي توان آن را باز كرد.
ديگر تپش دستانم كه سعي داشتند نبض عاطفه را به تو نشان دهند براي هميشه از تپش افتاده است.
مدت ها بود منتظر اين روز بودم تا تنهاي تنها برم يه گوشه اي از اتاقم و فقط بنويسم، بنويسم، بنويسم......اينقدر كه ديگه حرفي براي گفتن نباشد....آنوقت برم بيرون و تنهايي و بدون فكر و خيال قدم بزنم...ديگر به گذشته ها نينديشم.....به روزهاي خوشي هايم كه غروب كردند فكر نكنم، به هيچ چيز.......تمام افكارم را از تو خالي كنم و تنها به افق روزهاي ديگر بينديشم!
آري...مي خواهم تا هميشه تنها بمانم. تنها در سرزميني آشنا بين مردماني نا آشنا...
روزي با همگي شما وداع خواهم كرد....مي دانم مرا از ياد خواهيد برد.من به مرز خاطراتي مرده خواهم رفت.
غرق مي شوم در عطر عاشقي شقايق ها.مي روم به اعماق خاطرات مدفون شده در همان دورترين دريا.
چندين شب است كه جز تنهايي ساكت تنهايي من، هيچ چيز ديگر در اين زندگي نمي بينم....
گاه مي انديشم:
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي، روي تو را كاشكي مي ديدم...شانه بالا زدنت را بي قيد...و تكان دادن دستت را كه مهم نيست زياد... و تكان دادن سر را كه عجب! عاقبت مرد؟ افسوس...
كاشكي مي ديدم! من به خود مي گويم: چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد؟
"حميد مصدق"

یه شعر خیلی خوشمل![]()
از فرزاد
پسر دائیم![]()
بابا شاعر![]()
دفتر عشق که بسته شد ديدم منم تموم شدم
خونم حلال ولي بدون به پاي تو حروم شدم
اوني که عاشق شده بود بد جوري تو کار تو موند
براي فاتح دلت حالا بايد فاتحه خوند
تموم وسعت دلو به نام تو سند زدم
غرور لعنتي مي گفت بازي عشقو بلدم
از تو گله نمي کنم از دست قلبم شاکيم
چرا گذشتم از خودم چرا غرق تاريکيم
دوست ندارم چشماي من فردا به آفتاب وا بشه
چه خوب ميشه تصميم تو آخر ماجرا بشه![]()
نظر یادتون نره هاااااااااااااااا![]()
دلم می خواهد تو کوچه باغهای پاییزی، روی برگهای زرد و نارنجی بدوم تا کودکی وجودم دوباره به شوق بیاد ، بدوم و برگها را زیر پام له کنم و با صدای خش خش برگها گوشم را بنوازم !![]()
دلم می خواهد زیر بارون راه برم ، دهانم رو باز کنم و قطرهای باران رو بچشم و خیس خیس از قطرهای بارون عطسه کنم و وقتی به خونه بر میگردم مامان برام جوشونده تلخ دم کنه و بالای سرم وایسه تا لیوان رو تاته سربکشم !![]()
دلم می خواد پام رو توی چاله پر آب کنم و سردی آب رو از روی کفش و جورابام حس کنم ، دلم می خواد دوباره وقتی از بازی برمیگردم لپ و دستام از سرما قرمز و بی حس بشه اونوقت بابا دوباره دستای کوچیکم رو تو دستش بگیره تا گرم شه و لپم رو ببوسه
و من هم از خستگی تو بغلش خوابم ببره !![]()
دلم می خواد یه روز صبح از خواب بیدار شم و ببینم دوباره 6 سالمه
، همون موقع ها که ساده و بی ریا بودیم ، همون موقع ها که چیزی از این بی مهری های آدمای این دنیای خاکی نمی دونستیم.
اون موقع که اختلاف بزرگتر ها هنوز رو روابطشون سایه ننداخته بود ، اون موقع ها که بچه ها واقعا بچه بودن اما ادای بچه ها رو در نمی آوردن
اون موقع ها که وسط بازی همیشه دعوامون می شد و برای هم خط و نشون میکشیدیم .
اون شبای زیبای پاییزی که مامان تو گوشام لالایی می خوند و چشمام یواش یواش گرم میشد و به شیرین ترین خواب دنیا فرو میرفتم و صبح با صدای قل قل صدای سماور بیدار میشدم و تند تند نون داغ و چای و پنیر که خشمزه ترین غذای دنیا بود رومی بلعیدیم تا بازی یه وقتی دیر نشه .![]()
با صدای رعد و برق و بارون سیل اسای دوباره به خودم میام تا دوباره دنبال کفشی بگردم که یرای برگشتن به روزای خوب بچگی اندازه پام باشه !!!![]()
تازگی ها دوباره خواب می بینیم . شاید به سال می کشید و شاید هم بیشتر که هیچ خواب نمی دیدیم. اما حالا چند شبی است که مدام خواب می بینیم و تمامش را هم به خاطر می آورم در بیداری.![]()
نمی دانم تاثیر چیست ؟ نمی دانم این حافظه ی بلند مدت من است که درحال بازسازی است و یا این که اتفاق دیگری در حال روی دادن است در ذهنم؟
بهر حال احساس بهتری دارم نسبت به گذشته. دروغ نگفته باشم شاید مدتها بود که یاد دوستای بچه گیم نبودم ، اما همین چند شب پیش خوابشون را دیدم و سخت دلتنگ بچه گیام شدم شدم
. دلتنگ اون کوچه ی قدیمی...اون بازیا اون شیطنتا...
یاد انار های دانه دانه شده و گلاب افتادم و احساس کردم چقدر دلم می خواهد سفری داشته باشم به کودکی هایم.
به حیاط بزرگ خونه ی قدیممون .
هوس یخ دربهشت کرده ام
، البته بعد از پیاده روی زیر آفتاب داغ تابستان تا مغازه حسن آقا!!!![]()
دوست دارم تمام خانه را به یاد بیاورم و همین طور همسایه ها و عابرها را.![]()
و یادم می آید خیلی چیزها و آدم ها. حتی یادم آمده که یک گنجشک که منقار بالایش شکسته بود را با چه زجری دانه می دادم.
مدام یاد روزهای کشدار تابستان می افتم و شب ها خوابش را می بینم . روزهای بارانی بهار را هم می بینم....یاد پاییز سرخ و اون قاصدکاش که همیشه تو حیاط دنبالشون می کردم و دوست داشتم یه جا واسه خودم نگرشون دارم.
چقدر خوب است که یادهای کودکی به سراغم آمده اند.
دوست دارم بیشتر بخوابم تا برگردم به آن روزها . فقط خواب می تواند مرا پرتاب کند به آن گذشته های دور....![]()
شاید خوابی طولانی.![]()
دوباره خاطره در التهاب گم شده است
خطوط ساده ی نقشی بر آب گم شده است
تمام کودکی ام در حیاط تابستان
تمام شادی من روی تاب گم شده است
کجاست آب تنی در عطش بعد ازظهر
که وهم تشنگی ام در سراب گم شده است
سکوت خواب پدر بود و خنده گل میکرد
صفیر خنده های بی حساب گم شده است
دوید با من و خورشید و سایه های بلند
زمانه ای که در آن آفتاب گم شده است
غرور کوچک من بغض ساده ای که شکست
تمام گریه های بی جواب گم شده است
همیشه قصه ی ما راست بود و غصه نبود
دروغ مانده و غصه، کتاب گم شده است
نبود در پی امروزهای من فردا
چه حیف بی خبری های ناب گم شده است
شب و دوباره خیال و ستاره چینی من
هزار باره شمردم که خواب گم شده است!!



ژرالدين (دخترم) نيمه شب هنگامي كه از سالن پر شكوه تاتر بيرون مي آيي، آن تحسين كنندگان ثروتمند را يكسره فراموش كن، اما حال آن راننده تاكسي را كه تو را به منزل مي رساند بپرس، حال زنش را هم بپرس و اگر آبستن بود و پولي براي خريدن لباس بچه اش نداشت،چك بكش و به طور " پنهاني" به او بده.
به نماينده ام در بانك پاريس دستور داده ام فقط اين نوع خرج هاي تو را بي چون و چرا قبول كند.
اما براي خرج هاي ديگرت بايد صورت حساب بفرستي.
گاه به گاه با اتوبوس يا مترو شهر را بگرد، مردم را نگاه كن و دست كم روزي يك بار، با خود بگو " من هم يكي از آنها هستم"
تو يكي از آنها هستي دخترم، نه بيشتر.
هنر بيشتر از آنكه دو بال پرواز به آدم بدهد، اغلب دو پاي او را نيز مي شكند.
وقتي به آنجا رسيدي كه يك لحظه خود را برتر از تماشاگران خويش بداني، همان لحظه صحنه را ترك كن، و با اولين تاكسي خود را به حومه پاريس برسان، من آنجا را خوب مي شناسم. از قرنها پيش آنجا گهواره ي بهاري كوليان بوده است.در آنجا هنرمنداني مثل خودت را خواهي ديد. زيبا تر از تو، چالاك تر از تو و مغرور تر از تو!
آنجا از نور كوركننده نورافكن هاي تاتر " شانزه ليزه " خبري نيست.
نور افكن هنرمندان كولي ، تنها نور ماه است.نگاه كن، خوب نگاه كن، آيا بهتر از تو هنرنمايي نمي كنند؟ اعتراف كن دخترم، "هميشه كسي هست كه بهتر از تو باشد."
من خواهم مرد و تو خواهي زيست. اميد من آن است كه تو هرگز در فقر زندگي نكني.
هميشه دو فرانك كه خرج مي كني با خودت بگو: " سومين سكه مال من نيست. اين مال يك فرد گمنام است كه امشب يك فرانك نياز دارد.جستجويي لازم نيست اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهي همه جا خواهي يافت."
دل به زر و زيور نبند، زيرا بزرگترين الماس اين جهان، آفتاب است و خوشبختانه اين الماس بر گردن همه مي درخشد................
..............اما اگر روزي دل به آفتاب چهره ي مردي بستي، با او يكدل باش.
به مادرت گفته ام در اين باره برايت نامه اي بنويسد، او عشق را بهتر از مي شناسد و او براي تعريف يكدلي از من شايسته تر است.كار تو بسي دشوارتر است.اين را مي دانم.
................به ياد داشته باش كه هيچ چيز و هيچكس در اين جهان نيست كه شايسته آن باشد كه دختري ناخن پايش را به خاطر او عريان كند.
برهنگي بيماري عصر ماست و من پيرمردم و شايد حرفهاي خنده دار مي زنم.
اما به گمان من، تن عريان تو بايد مال كسي باشد كه روح عريانش را دوست داري.
بد نيست اگر انديشه تو در اين باره مال ده سال پيش باشد.
نترس، اين انديشه تو را ده سال پيرتر نخواهد كرد.............. ![]()



عروسك جون فدات شم تو هم قلبت شكسته
يه صدتا شبنم اشك توي چشمات نشسته
منم مثل تو بودم يه روز تنهام گذاشتن
يه دريا اشك حسرت توي چشمام گذاشتن
چه تهمت ها شنيديم چه تلخي ها چشيديم
عروسك جون تو مي دوني چه حسرت ها كشيديم
عروسك جون زمونه منو اين گوشه انداخت
به جاي حجله ي بخت برام زندون غم ساخت
بميره اونكه مي خواسته ما رو گريون ببينه
سراي سينه هامونو ز غم ويرون ببينه
عروسك جون نگام كن چشام برقي نداره
زمستونه تو قلبم كه هيچ گرمي نداره
بايد اينجا بخشكيم تو گلدونه شكسته
نه اينكه باغبون نيست در گلخونه بسته
دلم مي خواد يه روزي بعده سالها
پرستوي سعادت رو ببينيم
نمي خوام بيش از اين تو صورت هم
نشونه ياس و وحشت رو ببينيم
دلم مي خواد يه روزي فارغ از غم
تبسم روي لبهامون بشينه
شايد اون روز دوباره جون بگيرن
نهاله آرزوهامون تو سينه


پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان با تعجب گفت:" من كه درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه هاي من آشيانه بسازي."![]()
پرنده گفت:" من فرق آدمها را با درخت ها خوب مي دانم ولي گاهي پرنده ها را با انسان ها اشتباه مي گيرم."![]()
انسان خنديد و به نظرش آمد چه اشتباه بزرگي!![]()
پرنده پرسيد:" راستي چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟"![]()
انسان خنديد و متوجه منظور پرنده نشد. پرنده دوباره گفت:" نمي داني در آسمان چقدر جاي تو خالي است."![]()
خنده انسان قطع شد. انگار داشت در انتهاي خاطراتش به چيزهايي مي رسيد.
پرنده گفت:" غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن يادشان رفته. اين درست است كه پرواز براي پرنده راحت است اما اگر تمرين نكند و نپرد، فراموش مي شود."![]()
اين را گفت و پر زد و رفت.
انسان رد پرنده را دنبال كرد تا چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و يادش آمد كه اين پهنه آبي آسمان است
و يك چيزي مثل "دلتنگي" توي دلش موج مي زد.خدايش را فراموش كرده بود.احساس كرد دست خدا روي شانه هاي اوست و مي گويد:"يادته با دو بال و دو پا آفريدمت؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود اما تو آسمان را نديدي.حالا مي خواهم بپرسم بالهايت را كجا گذاشتي؟"![]()
انسان دستي به شانه هايش كشيد و جاي خالي بالهايش را لمس كرد.آنگاه سر بر سجده گذاشته و گريست. ![]()



تقديم به اوني كه حياتش با پرتو نور خورشيد، نمناكي اشك و سبزي لبخند نقاشي شده است.....!![]()
مدتهاست كه دلم مي خواد از همه استرس ها و غم ها فارغ شم و زير باران "تنهايي" هاي خودم به تو و چهره آرام تو فكر كنم..."تنهايي" تو كوچه باغ بي كسي هام قدم بزنم و به گذشته ها فكر كنم......به روزايي كه چقدر زود گذشت بدون اينكه متوجه شيم!![]()
انگار همين ديروز بود كه تو رو شناختم....تو اون شب باروني! يادته؟![]()
بعضي وقتا فكر مي كنم كه كاش هيچگاه پا به اين جهان نمي ذاشتم، تا تو رو نمي شناختم، تا اين همه فشار رو تحمل نمي كردم![]()
دلم مي خواد تا "تنهاي تنها" فقط قدم بزنم...به تنهايي! بدون هيچكس. و فقط به اين فكر كنم كه چطور به تو اثبات كنم اون احساسي رو كه داره تو سرماي اين "تنهايي" منجمد مي شه...؟ احساسات سرخي كه فكر نكنم اونو دريافته باشي
چند روزيه كه دلم خيلي گرفته
نمي خوام هيچكس رو ببينم. نمي خوام با كسي حرف بزنم. فقط مي خوام با اونايي باشم كه حوصله نمي خوان واسه تحمل وجودشون...
خيلي وقته منتظره يه مسافرم
اون مسافري كه با اومدنش آب مي كنه اين سرما رو، از بين مي بره اين "تنهايي" نفرت انگيز رو
اونوقتي كه بياد ديگه نمي ذارم از پيشم بره.كاري مي كنم كه تا ابد پيشم بمونه، حرف دلم رو بهش مي زنم....مي گم كه.......!
اگر چه بارها تكرارش كردم
زير اين بارونه تنهايي كه رو دفتر دلتنگيام مي باره، آدم دلش هواي پاييز
رو مي كنه،پاييزي كه منو به ياده زيبايي هاي تو مي اندازه، پاييزي كه بارونش خاطرات اون شب زيبا رو واسه من تداعي مي كنه، همون پاييزي كه سرخي برگاش، مثه سرخي اون احساسيه كه تو وجودمه،باد پاييز رو هم دوست دارم، خيلي زياد! زوزه باد پاييزي انگار داره ترانه ي تنهايي هاي يه آدم تنها رو تو گوشاش زمزمه مي كنه
ابراش هرچند دلتنگ وغمگينند، اما انگار منو به ياده دل تنهام مي اندازن كه هميشه دلتنگته!
هميشه وقتي از زيبايي هاي فصل پاييز برات مي گفتم، تو آن را انكار مي كردي.فكر كنم اون زيبايي هاي خودته كه يه پرده از جنس غرور كشيده جلوي چشماي نازت و نمي ذاره اين زيبايي هاي فصل هميشه عاشق پاييز رو ببيني
من اون "تنها ترين" "تنهايم" كه هميشه "تنهاست" براي تو!
دلم مي خواد بياي و به اين "تنهايي" خاتمه بدي.
دلم مي خواد تا براي هميشه به عهدت وفا كني و اين تنهاي شبگرد تو خاطرات با تو بودن رو تنها نذاري
اگه بياي هركاري كه بخواي واست مي كنم. غير ممكن ترين ها رو واسه وجود عزيزت ممكن مي كنم، آسمون قلبم كه دلتنگ و ابريه، پر ستاره مي كنم و عكس چهره تو رو مي ذارم تو آسمون قلبم تا مثه ماه بدرخشه
فقط تو بيا و با شيريني وجودت جاي تلخ روزاي نبودنت رو پر كن.
شايد تو اون روزي بيايي كه ميلاد اقاقي هاست و در كوچه باغ تنهايي هام نسيم داره واسه وجودت ترانه ي دلتنگي هاي دختر گلفروش رو مي خونه
يا شايد، شايد اصلا نخواي بياي!!!![]()
![]()
اون وقت كه اگه سري به خاطرات گذشته ات بزني، يادي از يه تنهاي عاشق مي كني كه درانتظاره آمدنت، نگاهش به در خشكيد و با شاخه گلي كه تو دستاي خستش بود سر جاده قلبش پرپر شد تا شايد تو به آن قدم گذاري اما....
اما اگر هم نيامدي و پيكر بي جان مرا در اعماق خاطرات ساحل قلبت مدفون ساختي، بدان كه "دوستت دارم!"![]()
روزی که رفتم عزم فرداهای دیگر کن
یعنی مرا در خاطرات خویش پرپر کن
اما براي اثبات وفاداري هر از گاهي
با قدم هايت کوچه های عشقمان را معطر كن
وقتي كه برگشتي ديدي جاي من خالي است
ياد از تمام لانه هاي بي كبوتر كن
گرد و غبار عكس مرا پاك كن با دستت
با اشك هايت دفتر شعر مرا تر كن
هر روز بعد از ظهر با شاخه اي گل
برگرد و بر مزار عشق لحظه اي سر كن
حرفاي زيادي واسه گفتن داشتم ولي بهتره كه نگم!![]()
يا لطيف
حرفهاي ما هنوز نا تمام
تا نگاه مي كني
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي
پيش از آنكه با خبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود
آه اي حسرت و دريغ هميشگي
نا گهان چقدر زود دير مي شود...!![]()




این منو مریم
بیدیم![]()
![]()
تا چند دقیقه پیش داشتیم حکم بازی می کردیم![]()
۶ دسته اولو مریم ۶ بر . برد![]()
![]()
بعد من یه ذره به مغزم فشار آوردم و یه ذره ام دستم خوب شد![]()
![]()
آخرش بردمش![]()





