همه گناه من پاهای کوچکی بود که کفشهای تق تقی دوست داشت

« Hichgah Be BonBast Nakhaham Resid... Ya Rahi Peyda Khaham Kard Ya Rahi Khaham Sakht... »

در صبحي که با تابش پرتوهای گرم خورشید اغاز ميشود .
پشت ميز
تنها مينشينم، تنها ...
و نوشيدن قهوه تلخ. .
دلم ميخواهد پيکرم را
به فراموشي ِ چين و چروک ملحفه ها
بسپارم
چشم بدوزم به سقف
به خوابي عميق و بي رويا روم.
...
چه اضطراب تاريکيست
در صبحي که به جنگ با بيداري ميروم .
...
چه سردرگمي عجيبي ست
در صبحي که پر از بيگانگيست با زندگي ؟
...
کودکانه به پتويم چنگ مي اندازم
لرزش دستانم،
چشمانم را به هجوم اشك وا مي دارد.
بر من شاد باش…
مگر همين را نمي خواستي؟
آسوده باش.
فراموش كن اگر
احساس كودكانه ام را
به سانِ قسم هايت پايمال كردي.
چه معصومانه قسم هايت را باور كردم
چه صبح غريبي است.
اشکهايم تمام نمي شوند .
...
همه بغضشون گرفته چرا بارون نمي ياد
ليلي مرد از غم دوري چرا مجنون نمي ياد
روي ماهش کجا پنهون شده اون رفته کجا
چرا از اونور ابرا ديگه بيرون نمي ياد!؟
نيتت رو واسه فال قهوه کردم ولي حيف
عکس چشماي قشنگت توي فنجون نمياد
من و کشتي تو با اون خنجر دوريت عجبه
چرا از اين دله ديونه يه کم خون نمياد!؟
مگه تو بيخبري موم رو پريشون ميکنم
دل تو حتي واسه مويه پريشون نمياد
دلت از بس سفيده و لطيفه مثل برف
از خجالت تو برفي تو زمستون نمياد
تو دلم فقط يه بار مهموني بود، تو اومدي
درا رو بستم از اون وقت ديگه مهمون نمياد
صدايه بارون قشنگه به شيشه که ميخوره
اما با غم نجيب روي ناودون نمياد
دو سه بار واسط نوشتم مثه آيينه مي موني
تو يه بار جواب ندادي چرا شمعدون نمي ياد
عمريه اسيرتم اسير اون چشماي ناز
يه ملاقاتي واسم يه بار تو زندون نمياد
نميگه کسي واسه مرمتش فکري کنيم
هيچکسي سراغ اين کلبه ويرون نمي ياد
زندگي بازيه شطرنج و من، منتظرم
طرف مقابلم ولي به ميدون نمياد
گاهي وقتها اينقدر آب و هوام ابري ميشه
که قد اشکاي من از رود کارون نمياد
گاهي با خودم ميگم شايد ميخواد ذوق بکنم
اما معلومه نخواد بياد که پنهون نمياد
اونکه براي ديدنش ستاره ميشمري اهل نازه
پس با يه خواهش آسون نمياد
تو نامه آخري کلي دليل آورده بود
مثلا چون تشنه اند ياساي تو گلدون نمياد
لااقل کاش راستشو براي من نوشته بود
کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمياد
به مناسبت بازگشایی مدارس قالب وبلاگ تا اطلاع ثانوی سیاه می باشد.....![]()
![]()
![]()
دلم گرفته است،دلم به اندازه ی غروب،به اندازه ی تک درختی در کویر گرفته است ...
دلم به اندازه ی بغض پرنده ای که می پرد و در ملکوت دور افق گم می شود ...
به اندازه ی جامی سرشار از سرخی و سیاهی مرگ ...
نمی دانم بوی شوقی که از نفس های غمناک این شب به جان می رسد از کرانه های
وصال توست یا از نرگس های مستی که بر کنار جاده انتظار روییده اند؟
دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است...
دلم می خواهد دفتر دلتنگیم را باز کنم و از شب سرد و ساکتم،حرفها بگویم .
دلم می خواهد همه بدانند که اهنگ عبور را با تمام وجود احساس می کنم و
اشک های ندامتگرم را سرازیر می کنم .
چه بگویم از هزاران امید سبزی که در خانه ی دلم ویران می شوند ؟؟
چه بگویم از شب های منحوسی که سپید خاموش را فریاد می زنند ؟؟!!
بال هایم می سوزند،بال های بی عروجم.بال هایی که در قفس مانده اند و
از پشت میله ها فغان سر می دهند . چه کنم ؟؟
چه کنم... چه کنم که سرم به گونه ی شیر است دلم به گونه ی قیر است
رخم به گونه ی نیل اشت و تنم به گونه ی نال ...
میان کوچه های شب منم همپا... منم تصویر تنهایی... منم دلتنگ شب ...
دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است ...

