تبليغاتX
TiT FoR TaT

« Hichgah Be BonBast Nakhaham Resid... Ya Rahi Peyda Khaham Kard Ya Rahi Khaham Sakht... »

20 Sep 2006

همه گناه من پاهای کوچکی بود که کفشهای تق تقی دوست داشت

يادت می ايد
در چند خواب عصر مادر
تق تقِ کفشهايش را دزديدی ؟!...
ماتيک ها و رژگونه ها را به صورتت کشيدی ؟!...
يادت می ايد
در چند بی خبری مادر
چتری هايت را کوتاه کردی ؟!...
يادت می ايد
سيندرلا ميشدی و می رقصيدی ؟!...
يادت می ايد
زيبای خفته شدی و
در انتظار بوسه به خواب رفتی ...
يادت می ايد
سفيدبرفی وار
با سيب جادوگر بيهوش شدی ...
يادت می ايد...
....
ديدی
ساعت از دوازده گذشت و
جادو تمام شد .
...
کفش بلورين را در کدام
قصه جا گذاشتی
که اينچنين مضطرب
به گذشته مينگری ؟!...
لباس پرنسس را
به جادوگر کدام قصه دادی
که اينچنين پريشان
رقص و رنگ را باختی و
در اغوش عروسکت گم شدی ؟!....
...
ديدی ساعت دوازده بار نواخت
جادو رفت و طلسم سيب سرخ ماند ...
...
مداد شمعی ها هم تمام ميشوند

20 Sep 2006

چه معصومانه قسم هايت را باور كردم.......

 

در صبحي که با تابش پرتوهای گرم خورشید اغاز ميشود .

پشت ميز

تنها مينشينم، تنها ...

و نوشيدن قهوه تلخ. .

دلم ميخواهد پيکرم را

به فراموشي ِ چين و چروک ملحفه ها

بسپارم

چشم بدوزم به سقف

به خوابي عميق و بي رويا روم.

...

چه اضطراب تاريکيست

در صبحي که به جنگ با بيداري ميروم .

...

چه سردرگمي عجيبي ست

در صبحي که پر از بيگانگيست با زندگي ؟

...

کودکانه به پتويم چنگ مي اندازم

لرزش دستانم،

چشمانم را به هجوم اشك وا مي دارد.

بر من شاد باش…

مگر همين را نمي خواستي؟

آسوده باش.

فراموش كن اگر

احساس كودكانه ام را

 به سانِ قسم هايت پايمال كردي.

چه معصومانه قسم هايت را باور كردم

چه صبح غريبي است.

اشکهايم  تمام نمي شوند .

...

 


 

20 Sep 2006

مریم حیدرزاده

همه بغضشون گرفته چرا بارون نمي ياد
ليلي مرد از غم دوري چرا مجنون نمي ياد
روي ماهش کجا پنهون شده اون رفته کجا
چرا از اونور ابرا ديگه بيرون نمي ياد!؟
نيتت رو واسه فال قهوه کردم ولي حيف
عکس چشماي قشنگت توي فنجون نمياد
من و کشتي تو با اون خنجر دوريت عجبه
چرا از اين دله ديونه يه کم خون نمياد!؟
مگه تو بيخبري موم رو پريشون ميکنم
دل تو حتي واسه مويه پريشون نمياد
دلت از بس سفيده و لطيفه مثل برف
از خجالت تو برفي تو زمستون نمياد
تو دلم فقط يه بار مهموني بود، تو اومدي
درا رو بستم از اون وقت ديگه مهمون نمياد
صدايه بارون قشنگه به شيشه که ميخوره
اما با غم نجيب روي ناودون نمياد
دو سه بار واسط نوشتم مثه آيينه مي موني
تو يه بار جواب ندادي چرا شمعدون نمي ياد
عمريه اسيرتم اسير اون چشماي ناز
يه ملاقاتي واسم يه بار تو زندون نمياد
نميگه کسي واسه مرمتش فکري کنيم
هيچکسي سراغ اين کلبه ويرون نمي ياد
زندگي بازيه شطرنج و من، منتظرم
طرف مقابلم ولي به ميدون نمياد
گاهي وقتها اينقدر آب و هوام ابري ميشه
که قد اشکاي من از رود کارون نمياد
گاهي با خودم ميگم شايد ميخواد ذوق بکنم
اما معلومه نخواد بياد که پنهون نمياد
اونکه براي ديدنش ستاره ميشمري اهل نازه
پس با يه خواهش آسون نمياد
تو نامه آخري کلي دليل آورده بود
مثلا چون تشنه اند ياساي تو گلدون نمياد
لااقل کاش راستشو براي من نوشته بود
کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمياد

16 Sep 2006

بازم مدرسه.....

به مناسبت بازگشایی مدارس قالب وبلاگ تا اطلاع ثانوی سیاه می باشد.....

10 Sep 2006

دلتنگم....

دلم گرفته است،دلم به اندازه ی غروب،به اندازه ی تک درختی در کویر گرفته است  ...

دلم به اندازه ی بغض پرنده ای که می پرد و در ملکوت دور افق گم می شود ...

به اندازه ی جامی سرشار از سرخی و سیاهی مرگ ...

نمی دانم بوی شوقی که از نفس های غمناک این شب به جان می رسد از کرانه های

وصال توست یا از نرگس های مستی که بر کنار جاده انتظار روییده اند؟

دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است...

دلم می خواهد دفتر دلتنگیم را باز کنم و از شب سرد و ساکتم،حرفها بگویم .

دلم می خواهد همه بدانند که اهنگ عبور را با تمام وجود احساس می کنم و

اشک های ندامتگرم را سرازیر می کنم .

چه بگویم از هزاران امید سبزی که در خانه ی دلم ویران می شوند ؟؟

چه بگویم از شب های منحوسی که سپید خاموش را فریاد می زنند ؟؟!!

بال هایم می سوزند،بال های بی عروجم.بال هایی که در قفس مانده اند و

از پشت میله ها فغان سر می دهند . چه کنم ؟؟

چه کنم... چه کنم که سرم به گونه ی شیر است دلم به گونه ی قیر است

رخم به گونه ی نیل اشت و تنم به گونه ی نال ...

 میان کوچه های شب منم همپا... منم تصویر تنهایی... منم دلتنگ شب ...

دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است ...

 

24 Aug 2006

سهراب

 

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html