تبليغاتX
TiT FoR TaT

« Hichgah Be BonBast Nakhaham Resid... Ya Rahi Peyda Khaham Kard Ya Rahi Khaham Sakht... »

18 Oct 2006

قشنگ كوچك!

 

گفت: كسي دوستم ندارد . مي داني چقدر سخت است كسي دوستت نداشته باشد؟

تو براي دوست داشتن بود كه دنيا را ساختي. حتي تو هم بدون دوست داشتن....

 

خدا هيچ نگفت

 

گفت: به پاهايم نگاه كن! ببين چقدذ چندش آور است. چشم ها را آزار مي دهم. دنيا را كثيف مي كنم.

آدمهايت از من مي ترسند. مرا مي كشند چون زشتم. زشتي جرم من است.

 

خدا هيچ نگفت

 

گفت: اين دنيا فقط مال قشنگ هاست.من در آن جايي ندارم. مال گل ها و پروانه ها، مال قاصدك هاست.

ولي مال من نيست.

 

خواست بگويد.....ولي بغض راه گلويش را بسته بود.

 

خدا گفت: چرا، مال تو هم هست.

 

دوست داشتن يك گل، دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك كار چندان سختي نيست.

اما دوست داشتن يك سوسك، دوست داشتن تو كار دشواري است.

 دوست داشتن كاري است آموختني. و همه رنج آموختن را نمي برند.

 

ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد زيرا كه هنوز مومن نيست.

زيرا كه هنوز دوست داشتن را نياموخته. او ابتداي راه است.

 

مومن دوست دارد. همه را دوست دارد. زيرا همه از من است و من زيبايم.

من زيبايم و چشمهاي مومن جز زيبا را نمي بينند. زشتي در چشم هاست.

در اين دايره هر چه كه هست نيكوست.

 

آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد، شيطان بود. شيطان مسئول فاصله هاست.

 

حالا قشنگ كوچكم، نزديكتر بيا و غمگين نباش

قشنگ كوچك در حالي كه اشك هايش را با دستانش پاك مي كرد، نزديكتر آمد و ديگر هيچ گاه نينديشيد كه نازيباست!

 

 

 

 

 

17 Oct 2006

بی وفایی ات وفادارتر از وفای تو است...

 

با عبورت تا ابد بارانی ام

بنگر اینک در من این ویرانی ام

کاش می دیدی در این پس کوچه ها

پرسه های بی سر و سامانی ام

تشنه یک لحظه دیدارم بگو...

پس تو کی با این عطش می خوانی ام

بشکن این قفل سکوت سرد را

در پس هر واژه ات زندانی ام

کاش مهمان نگاهت می شدم

سر خوش از این خلوت پنهانی ام

قایقم بشکست با امواج غم

نا خدای اشک سر گردانی ام

اه ای دریا مرا با خود ببر

عاشق یک لحظه طوفانی ام

...

 

 


 

 

او برزگتر از من بود
چون پايش به رکاب دوچرخه مشترکمان مي رسيد
و من کوچکتر .
نمي دانستم
که آن روزها مي توانند
زيباترين
بزرگترين
و بهترين خاطرات من باشند.
حتي نمي دانستم
که هنگام داستان نوشتن
تا اين حد
به آن روزها نياز خواهم داشت ...
...
آن روزها را زندگي از من گرفت

و تو را سرنوشت

و....
من به نوشتن دلتنگي هايم
گريه
و زندگي متهم شدم ...

كودكي دلتنگتم!

آخر من با تو به اين روزها رسيدم.......

 

14 Oct 2006

گشته خزان نوبهار من ،بهار من...........

 

مادر پرده اتاقم را مي كشد.

پرتو نور خورشيد چشمانم را اذيت مي كند و به يك باره در زير پتو خود را پنهان مي كنم.

مادر مثل هميشه با آن صداي مهربانش كه در سخت ترين لحظات آرامم مي كند، با لحني دوستانه صدايم مي زند:

"فريبا، تا كي مي خواي خودت رو تو اين اتاق پنهان كني؟

بيا و باور كن كه او براي هميشه مرده است.

او الان يا زير خاك است يا جايى ديگر ؛ نمى دانم شهر و يا حتى كشورى ديگر. راحت و آسوده زندگى مى كند. در هر دو حالت براى تو مرده است . "

نمى دانم گفتم يا خواستم بگويم : "عطر وجود او لحظه به لحظه و همه جا همراه من است. نه، او نمرده است!"

   مادر مى گويد : "بايد فراموشش كني،براي هميشه! مي فهمي؟."‌

سكوت، اتاقم را فرا مي گيرد.

صداي بستن در، من را به خودم مي آورد.

به آرامي سرم را از زير پتو بيرون مي آورم و زل مي زنم به در و ديوار اتاقم كه پر است از عكسهاي هنرپيشه و خواننده هاي محبوبم.

احساس بدي دارم. انگار در زندانم. در يك سلول انفرادي.حاضر نيستم هيچ بندي را بپذيرم.

تنهايي را به هر چيز ترجيح مي دهم.

بي اختيار از جا بلند مي شوم و از خانه بيرون مي زنم.

    در را كه باز مى كنم مثل هميشه نگاهم به در خانه ات مى افتد، قطره هاى باران گونه هايم را خيس مي كند و قطرات اشكم در زير بارش باران، پنهان مي ماند.

تو مى خندى و مرا زير چترت پناه مى دهى . تبسمى گوشه ى لب هايم مي نشيند . برگ هاى زرد و قرمز زير پاهايمان خش خش مى كنند، انگار امسال پاييز زودتر از هميشه آمده است. در همه ى راه آواز هميشگى را برايم مى خوانى ؛ با همان صداى هميشگى .

گشته خزان نو بهار من ، بهار من

رفت و نيامد نگار من ، نگار من

سپرى شد شب جدايى

به اميدى كه تو بيايى

آخر اى اميد قلبم

 با من از چه بى وفايى.....

   همينطور كه قدم مي زنم به پارك هميشگي مان مي رسم. رديف ميله هاى سبز پارك را به دو قسمت تقسيم كرده است. مثل زمان كودكيم دستم را به ميله ها مى كشم . چند مرد در يك طرف پارك قدم مي زنند. مردى كلاه كاغذى بر سر دارد و سلام نظامى مى دهد . ديگرى روى صندلي چرخدار نشسته و خيره شده به خيابان شلوغ.

مردي سالخورده در گوشه اي از پارك، نگاهي پر معنا به كودكي مي اندازد كه با شوقي فراوان از سرسره به پايين مي آيد. گويي كودكي بر باد رفته خود را در وجود او مي جويد....

اينجا را خيلي دوست دارم.تك تك نيمكت هايش را،تك تك درختان و حس زيبايي را كه اينجا موج مي زند، تا به حال در جايي ديگر نديدم.

شايد اينجا به نظر من زيبا مي آيد.روز اول آشنايي....

به آسمان ابري و باراني چشم دوخته ام. نگاهم دوردست را مى شكافد . انگار از مرز زمان و مكان گذشته ام . نه قطره هاى باران را حس مى كنم و نه وجود هيچ چيز و هيچ كس ديگر را . اين جا سرزمين ديگرى است . زمان ايستاده . احساسي مرا به سوي كودكي هايم مي كشاند. خيلي دوست دارم زمان به عقب بر گردد.مي خواهم در كودكى زندگى مى كنم.تنها در زمان حال باشم.

نه نگران آينده باشم و نه در حسرت روزهاي گذشته. نمي خواهم جوانى نداشته ام را تجربه مى كنم. بي اختيار خنده ام مي گيرد.آسمان گريه مى كند و من مثله هميشه ساز مخالف را مي زنم! با صداي بلند و از ته دلم مي خندم.بدون هراس از نگاه ديگران.

رديف شمشادهاى باران خورده را رد مى كنم و به تو نزديك مي شوم.مي نشينم كنار تو،روي صندلي هاي كنار پارك.

 صداى ضربان قلبم را مى شنوم . نگاهم مى كنى ؛ آرام مى گيرم . شال يشمى را روى صورتم مي كشم تا كسي اشك هايم را نبيند. به  من نگاه مى كني.با يك لبخند كوچولو گوشه ى لب هايت . مى بينى اشك هاي بي قراري هايم را حالا كه زل زدي به من؟ بايد به همه ثابت كنم كه تو زنده اي!

مثله هميشه لبخندي گوشه لبهايت نقش مي بندد.

همان لبخند تصنعي هميشگي.گويي با يك نگاه، حرفهايم را خوانده اي.

بغض راه گلويم را بسته .حالا يك لبخند كوچك مثل لبخندهايت گوشه ى لب هايم مى نشيند .

بلند مى شوي . فقط نگاهت مى ماند كه به من چشم دوخته . منتظري دستانم را دراز كنم. تنها به اندازه ى يك كف دست با تو فاصله دارم . بايد بر خيزم و دستانت را بگيرم

اما نمي دانم چرا پاهايم بي حس اند

نفسم مى گيرد . ديگر مرز ميان واقعيت و خيال را نمي دانم . صدايت را مى شنوم : "خدانگهدار، براي هميشه...."

مى دوم . از كنار رديف شمشادهاى درهم پارك مي گذرم . صداى آوازت در گوشم است .  .  .  نگاه مى كنم و تو نزديك تر از هميشه از كنارم مى گذرى اما نه مثل هميشه ، جاى خالى دستى پر از كتاب و آن يگانه دستت را مثل تك شاخه اى  خشك به هر طرف تاب مي دهى و نگاهت را از چشمان بي فروغم مي دزدي . براى لحظه اى بر جايم خشك مى شوم و بعد مثل اين كه تازه با نگاه هاي بي اعتنايت است كه مى فهمم چرا اين همه سال كنارم نبودى . بى اختيار به دنبالت مي دوم. مى خواهم صدايت كنم. نمى توانم . مثل كابوس هاى شبانه ام از كنارم مى گذرى و در ميان آن خيابان شلوغ گم مى شوى و بى نيم نگاهى مرا جا مى گذارى . نفس در سينه ام حبس مى شود ، لال مى شوم .

 كنار نرده پارك مى نشينم با يك مشت خاطره و صدايى كه هميشه در گوشم است .

 گشته خزان نوبهار من ،بهار من

 .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 

11 Oct 2006

كاش مي شد وقت رفتن ، چشم هايم را كنار تو بگذارند . تا حسرت ديدار تو در جاودانگي ام نباشد.....

 

 

بادي وزيد

دفتر خاطرات ورق خورد

نامت ، نگاهت ، كلامت

فرو ريخت قلبم

ساعت شماطه‌دار دفتر اما، به‌كار افتاد

سيمايم چه شاد و سرخوش بود آنروزها

به ساعت خيره ماندم

ناله سر دادم

"تو اگر اينگونه با شتاب نمي‌تاختي ، شايد من هنوز در همان كوچه باغ مانده بودم "

"آرزوهايم را با خود به كجا ‌بردي آخر ؟"

اما او مرا نمي‌ديد

مي‌نواخت

مي‌دانست براي چه

و من، هنوز نه........

 


 

آن روزها يك ، دو ، پنج ، چهار و هپت. هـمه اعداد هـميـن ها بودند و به هـميـن ترتيب مادرم مي پرسيد: ((مرا چند تا دوست داري؟)) درحالـي كه تـمام انگشتان هر دو دست را باز مي كردم فرياد مي زدم: (( هپت تا)) ومادر با خنده اي مرا بغل مي كرد ومي بوسيد. وهپت تـمام دوست داشتـن من بود. حالا حتما خواهم گفت : ((بـي نـهايت)) ولـي بـي نـهايت تـمام دوست داشتـن من نيست . . .

 

 


زندگی شاید هم بی تو زیستن باشد...

 

زیستن؟بی تو؟...

 

ممکنه؟........نه ولی .....بايد ادامه دهم حتی بدون قلب....

 

قلبم را همين جا ميگذارم و ميروم......

 

ديگر نيازی نيست چيزی بگويی...

 

نگاهت رنگ پايان دارد.....

 

 

 

 


كور و كر

وقتي كه آرزو داري فقط يك صدا را بشنوي و فقط يك تصوير را ببيني

وقتي كه كور و كر مي شوي به صداها و تصاوير ديگر

وقتيست كه آن صدا و آن تصوير دور مي‌شود از تو

آن وقت ياد مي‌گيري آن ديگريها هم هستند

ياد مي‌گيري ببيني و بشنويشان

و آنگاه كه آموختي دور نباشي از زمانها و مكانها

و آموختي كه قدردانشان باشي

مي‌آيد آن صدا

مي‌آيد آن نما

و مي‌مانند برايت

 

 

 

 

 

 

 

7 Oct 2006

پاییز بهانه است برگ از درخت خسته شده......

دست من وقت نوشتن شکل اسم تو رو داره......!

 

من نبايد فرود آيم

نبايد بنشينم

سال هاست .از آن لحظه که پر بر اندامم روييد

و از آشيان ازبام خانه پرواز کردم

همچنان می پرم. هرگز ننشسته ام

و ديگر سری نيز به سوی زمين و به سواد پليد شهر ها

و بام های کوتاه خانه ها بر نگرداندم

چشم به زمين ندوختم

پروازی رو به آسمان

در راه افلاک

و هر لحظه دورترو بالاتر از زمين

و هر لحظه نزديک تر به خدا !

 

 

 


هوای سرد و مه آلود

برگ های خزان

فصل من

پاییز....

با تو در کوچه باغ خاطرات، پاییز را زمزمه می کنم و به دنبال دل گمشده ام می گردم که شاید آن را در پیچ و خم حادثه ها گم کرده ام و شاید هم زیر گام های سرد زمان شکسته باشد، ولی هر چه هست می توان حقیقت را از چشم های تو فهمید...

 

 

 


 

 

برای دیدن پاییز فقط دوتا چشم عاشق لازمه.....

وقتی از پاییز مینویسم توی دلم یه حس خاصی موج میزنه...

نمیدونم ازچه زمانی پاییز رو دوست دارم ولی رنگهای برگهای پاییزی به من حس خوبی

میدهند.......

و هوای معتدل و بارون گاه به گاهش که دیگه همه چیز رو تکمیل میکنه.....

نمی دونم چرا شعرا پاییز رو مترادف با مرگ میدونند !

پاییز یک آغاز برای بهاره......

مرگ ظاهر برگها برای درخت یک امیده برای دوباره سبز شدن .....

پاییز برای من یعنی عشق .....عشقی عمیق و پر از مهر و گذشت......

وقتی اسم آخرین برگ پاییزی رو انتخاب میکردم

از خودم پرسیدم چرا آخرین برگ؟

اونموقع جوابی نداشتم اما حالا دارم....

چون آخرین برگ یعنی تموم شدن و آغاز یک فصل تازه ......

یعنی تازه شدن های پی در پی......

یعنی شروع و این خودش یعنی اول بودن !

من هو هوی باد رو میون شاخه ء درختها رو خیلی دوست دارم.....

با هر گردش باد یک برگ با رقص زیبای عشق بر زمین میافته و با عبور عابران

زمزمه خش خش را با زیباترین سمفونیه آرامش مینوازد....

برگ پاییزی عاشقه......عاشق درخت و میمیره تا درخت زنده بمونه......

در عبور نا بهنگام فصل برگ طعمه باد میشه تا درخت دوباره در بهار لباس نو بپوشه......

گوش کن !

صدای بانوی پاییز با تن پوش سرخ و زرد و نارنجی از کوچه زمان به گوش میرسه....

گیسوی طلاییه این بانو خیس بارونه......

چشمای بانو برنگ روشن آشناییه......

و دلش سبز تر از هر برگ سبزی در بهار....

بانوی پاییز اومده

 

 


 

 

 

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... ‌آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده

 

 

 

خداحافظ تا چند هفته دیگه.......!

نظر یادتون نره!

 

30 Sep 2006

پادشاه فصل ها پاييز

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر؛ با آن پوستين سرد نمناكش

باغ بي برگي،

روز و شب تنهاست،

با سكوت پاك غمناكش.

 

 

ساز او باران، سرودش باد

جامه اش شولاي عرياني ست

ور جز اينش جامه اي بايد

بافته بس شعله زرتار پودش باد

 

 

گو برويد، يا نرويد، هرچه در هر جا كه مي خواهد، يا نمي خواهد

باغبان و رهگذري نيست

باغ نوميدان،

چشم در راه بهاري نيست

 

گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد،

ور برويش برگ لبخندي نمي رويد؛

باغ بي برگي كه مي گويد زيبا نيست؟

داستان از ميوه هاي سربه گردونساي اينك خفته در تابوت پست خاك مي گويد

 

باغ بي برگي

خنده اش خونيست اشك آميز

جاودان بر اسب يال افشان زردش ميچمد در آن

پادشاه فصل ها پاييز

 

 

28 Sep 2006

مدتهاست که ديگر نيستم و کسی نمی داند

 

خواب ميبينم و در عرق های سرد پيکرم مچاله می شوم . برای دل بيقرارم لالايی می خوانم . آرام نمی گيرد اين دل تنهای وامانده . در اغوشش می گيرم تا صبح با هم زار می زنيم ، ريز ريز می شويم مثل کاغذ پاره های بی مصرف . باد هم ما را نمی برد . حس پرواز در تنم رسوب می کند. ويرانی در ذهن خسته ام لانه می کند .

می بينی پياله ها پر از رنج شده اند . ميبينی رنگ باخته ام . ميبينی در بی کسی مست می شوم . مستِ نيستی ها . می بينی ....

شايد سخت ترين روزهاي عمرم را ميگذرانم....نمي دانم.

وقتي به ياد مي آورم كه چگونه با آن چشم هاي هميشه مستت، قصد شاد كردن مرا داشتي از خود بيزار مي شوم. كاش باور مي كردي اين هميشه تنها حتي ارزشي براي نگاهت قائل نبود. تحمل كن ....

همه چيز تمام خواهد شد.

 ازاين نوسان بين مستی و خماری می ترسم . از قصه های نو که می ايند زخم کهنه بيدار کنند . اين روزها همه چيز رنگ وحشت به خود گرفته  و من پي در پي کابوس می بينم و حرفهایم تکراريست . گريستن تنهايی هايم و لبخند هايم به روی ديگران که چيز جديدی نيست .

سرگردانی های بی پايانم را مشق می کنم . دل هميشه گرفته ام را به دوش می کشم . تو بگو، خدا کجای اين لايتناهی به خواب رفته ؟ می خواهم بيدارش کنم . بگويم من هم هستم . تو بگو در کدامين گناه فراموش شده ام . من که به اندازه تمام گناه های عالم جواب پس داده ام . خدايا فکر نمی کنی ديگربس است ؟ تو بگو تا کی بنشينم تماشا کنم و بر احساسم يخ بپاشم .

هيچ جوابی نمی ايد و من هنوزم در بی کسی هايم انجماد را مرور می کنم.

 مدتهاست که ديگر نيستم و کسی نمی داند .  

 

28 Sep 2006

اعتماد.......

وقتی دستانم از اعتماد تهی است

چه فرقی می کند

 که بگويم

 اينجا زمستان است يا بهار .

اينجا سرد است

از تکرار ِ نبودن اعتماد .

وقتی گوشهايم ايمان نمی اورند به کلام

بيهوده ،  برايم واژه های دلفريب ميچينی

من از گور بی اعتمادی برخاسته ام

دشتهای اعتماد در سيلاب دروغ و خيانت

مرده اند .

وقتی نگاهم لبريز ِ وحشت می شود

از نگاهت ، می دزدمشان ...

نگاهم که می کنی ،

فرهنگ لغات ميشود يک کلمه "عبث " .

اينجا تداوم خالی بودن از اعتماد است .

سرد است .

باور کن،

بر هيچ از واژه ها، جمله می بافی .

چرخهای اعتماد

دير زمانيست که ديگر نمی چرخند .

 

28 Sep 2006

آتش بگير تا بدانی چه می کشم......احساس سوختن به تماشا نمی شود

 

در حريری از اسپند و آتش
پيچيده شده ام
در تب می سوزم و
مادر می خواهد بيماری را ميان
صدای سوختن دانه های اسپند
پنهان کند شايد

.....


آنقدر سرفه می کنم
تا دهانم از طعم خون
گس ميشود و سينه ام دمی مجال می دهد
خون و درد را که فرو می دهم
دوباره خس خس باز می گردد و
کمرم تير می کشد
بوی چای و ليمو و عسل خوب است اما !
و يک قل ، دو قل بازی کردن من
با قرص های سرخ و سپيد و زرد

و تو که زائر هميشه ی هذيان های منی
حتی در تب هم دستانم را نمی گيری....

27 Sep 2006

پشت درهای بسته ی محکمه دخترکی می گریست...

"دادگاه رسمی است"

طنین بانگ قاضي چون پتکی بر میز محکمه

در فضا پیچید

"متهم:قابیل،فرزند آدم،فرزند حوا"

(که چند صباحی پس از تبعید آنان-برزمین-به دنیا آمد)

"جرم:قتل،قتل برادر،هابیل"

(او نیز بر زمین زاده شد)

"قابیل فرزند آدم و حوا متهم است به قتل برادرش هابیل

واختفای این امر از کسان"

(قاتل مقتول را در خاک نهان کرده است.)

"شاهد اول-کلاغ-

در جایگاه شهود حاضر شوید"

کلاغ:

سوگند می خورم که در پیشگاه عدالت جز به حقیقت سخن نگویم...

شاهد قتل هابیل بودم من به دستان این مرد(قابیل)

آنگاه که به ضربتی سرش شکست و

خونش ریخت و

چاله ای کندو

در آتش نهاد.

 

"شاهد دوم-خاک-

در جایگاه...

خاک:

سوگند می خورم...

که این نابکار بر من ایستاد وبرادر نامردانه کشت و در من نهفت...

"سومین شاهد:ابر برخیزید،به جایگاه شهود بیایید."

ابر:

روز واقعه عزم باریدنم بود...

بر زمین دیدم برادری با سنگ سر برادر شکست

و آنگاه

به شتاب در زمین حفره ای کندو

برادر در خاک کرد

(چنان که دستانش از آسیب خاک جراحت برداشت)

پس آنگاه باریدم

مهیب تر از آنچه نخست عزمم بود.

(چنین شهادت داد ابر...)

شاهد چهارم-درخت-

پنجمین شاهد...

شاهد ششم...

...

"متهم:

قابیل

فرزند آدم

فرزند حوا

برخیزید و به جایگاه بیایید"

حاضران

شاهدان

خیره خیره

با نگاه

متهم را به جایگاه آوردندو

به پیشباز

تیرهای تنفر بر چشمانش نشاندند.

"از خود دفاع کنید."

حلقه ی اشکی در چشم

به زمین خیره شد قابیل

هیچ نگفت...

پشت درهای بسته محکمه

دخترکی می گریست...

دادستان:این مرد گناهکار است

گناه از دامن مادر دارد

او نیز به وسوسه ای خود وشویش را به رنجی مضاعف در افکند در زمین...

 

-به تقدیر نامیمون خویش تن در داده...

لب از لب برنداشت...قابیل

"متهم دفاعی ندارد...

این محکمه قابیل را محکوم می کند به..."

ناگاه از انتهای محکمه همهمه ای برخاست...

کسی انگار

-اگر چه دیر هنگام-

به شهادت آمده بود...

داور بر میز کوفت...

"ساکت"

تازه وارد از میان چشمان پرسشگر مردمان به جایگاه در آمد.

با صلابتی مهربان

چونان پدری که خشم اش گاه

فرزندان را آرامش می بخشد...

"نام من عشق است...

آیا می شناسیدم...؟"

داور

چون بید خشکی بر خود لرزید و

شاهدان

نهان کردن خویش را

گویی در جای خود فرو رفتند.

"قابیل را گناهی نیست

که جادوی دخترک زیبای همزادش را

منش در دل نهادم

پس آنگاه که به حکم خدا

پدر

چشمان گریانش را از نگاه معشوق منع کرد

دلش لرزید و

حجاب از میان برداشت"

"او را گناهی نیست

چنان که فرهاد را به شکافتن سینه ی کوه گناهی نخواهد بود و

مجنون را به مرگی خودخواسته بر مزار لیلی"

 

"به شگفت در نیایید که شگفتی از پی می آید...

که تا عمر جهان به پایان رسد

عاشقان را بارها بیشتر از جامه ی قابیل عادتتان را خواهند درید."

"او اولین قربانی است،

 پاسوز نشاندن نخستین جلوه ی عشق بر چشمان ناباورتان

او را گناهی نیست..."

داور به دو دست

سر در میان گرفته بود و

حاضران

یارای همهمه ای را

حتی نداشتند...

پشت درهای بسته ی محکمه دخترکی می گریست...

 

"داریوش مفتخر حسینی"

 

 

27 Sep 2006

یغما گلرویی

 

گفتم: «بمان!» و نماندي!
رفتي،
بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سكوت و
صعودُ
سقوط!
تو صداي مرا نشنيدي
و من
هي بالا رفتم، هي افتادم!
هي بالا رفتم، هي افتادم...
تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم،
ولي فتيله فانوس نگاهت را پايين كشيدي!
من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،
بي چراغ قلمي پيدا كردم
و بي چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند
و مي خندند!
عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند!
اما چه فايده؟
هيچكس از من نمي پرسد،
بعد از اين همه ترانه بي چراغ
چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره اين من و ُ
اين تاريكي و ُ
اين از پي كاغذ و قلم گشتن1

گفتم : « - بمان!» و نماندي!
اما به راستي،
ستاره نياز و نوازش!
اگر خورشيد خيال تو
اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند،
اين ترانه ها
در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟؟

(يغما گلرويی)

 

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html