تبليغاتX
TiT FoR TaT

« Hichgah Be BonBast Nakhaham Resid... Ya Rahi Peyda Khaham Kard Ya Rahi Khaham Sakht... »

21 Dec 2006

یلدای بی ناصریا

میگن تو سال یه شبی هست که از همه شبا بلندتره... بچه تر که بودیم و دلامون صافتر بود قرار بود یلدا رو باهم جشن بگیریم... اما یهو پاییز شد و نفهمیدیم چی شد که بزرگ شدیم... دیگه دلامون هم به صاف سادگیه اون روزا نبود.. شایدم تو عالم بچگی کاخ آرزوهامونو تو شنها بنا کرده بودیم و دریا هم به حکم دریا بودنش آب ریخت تو کاخ آرزوهامون...

امسال یادم باشه صدای همایون شجریان هم با خودم ببرم به ضیافتم:

نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من                ز من هر آن که او دور
                              چو دل به سينه نزديک
                              به من هر آنکه نزديک
                              از او جدا جدا من               نه چشم دل به سويي
                                                            نه باده در سبويي
                                                            که تر کنم گلويي
                                                            به ياد آشنا من              ستاره ها نهفته
                                                                                     در آسمان ابري
                                                                                     دلم گرفته اي دوست
                                                                                     هواي گريه با من
                                                                                     هواي گريه با من

هميشه عاشق پاييز بوده‌ام.هميشه پاييز پر از اتفاقات نو برايم بوده!شيرين و تلخ !
يلدا را دوست دارم با تمام خاطرات تکرار نشدنی‌ای که ازآن دارم!
کاش هميشه پاييز بود....رنگ برگ‌ها،صدای خش‌خش‌شان،،،وز وز باد،،،نم‌نم زيبای باران،،،،همه را می‌پرستم! 
                                            خداحافظ پاييز...خداحافظ يلدا...       
 
                               
              

پ.ن: به قول آسپرین: "در نزنید! پچ پچ هم نکنید! خوابــــم!  خواب زمستــــــانی"


 ناصریای ما کجاس؟

اینو یادتون نره که ساله قبل یک ناصریا بوده که دیگه امسال نیست....

در گذشت ناصر عبداللهی رو به همگی تسلیت می گم....

امشب در کنار همه شادی هاتون به یاد اونم باشید

روحش شاد

20 Dec 2006

کمی جلوتر،اين سوي پنجره مشبک قدي

کمي جلوتر از صداي تلق تلق کي بورد و چليک چيليک موسِ کنار دست، يک پنجره مشبک قدي است.
خانه آجري چند طبقه قرمز رنگي آن طرف کوچه است. با بالکنهايي از جنس همان آجر.
يکي از توريها که باز باشد، تا ته يک راهروي دراز پيداست که از يک سمت طولش نور مي‌گيرد. ته راهرو يک تلفن نارنجي رنگ است که روي يک ميز قهوه‌اي پايه کوتاه گذاشته‌اند. هر از گاهي پيرزني از داخل يکي از اين خانه‌ها بيرون مي‌آيد. آرام. آنقدر که حوصله‌ات را حسابي سر ببرد. از ته راهرو سايه سياه‌رنگ لنگ لنگان نزديک مي‌شود، به نور بالکن پا مي گذارد، مي چرخد، نيم رخ مي‌شود و مي‌نشيند و ديگر جز سر سفيدش چيزي نمي‌بيني. دقيقه‌ها بعد سرش را بالا مي‌آورد. آرام کمرش را راست مي‌کند بين راه گيسهايش تاب مي‌خورد تا اينکه نيمه راست شود. بر مي‌گردد و از نور خارج مي‌شود.
شايد از خيره شدن به آن تلفن نارنجي رنگ خسته مي‌شود، با خودش مي‌گويد بروم هوايي بخورم. بعد به هواي اينکه زنگ تلفن شنيده از جايش بلند مي‌شود که باز همان قدر آرام راه بيافتد سمت تلفنِ ته راهرو. برسد و ببيند که زنگي ديگر نمي‌زند. کمي خيره شود. به گوشهايش شک کند. به راه رفتنش نفرين بفرستد و باز دوباره راه بيفتد سمت بالکن.
جلوتر از آن خانه همان سمت کوچه گنجشکي سريع جست مي‌زند روي سيمهاي برق. تاب مي‌خورد و به سرعت چپ و راستش را نگاه مي‌کند. فضله‌اش را دو طبقه پايين تر مي‌اندازد. دوبار ديگر به چپ و راستش نگاه مي کند و مي‌پرد مي‌رود.
جلوتر؟ هيچ. من نشسته‌ام اين سوي خيابان اين سوي پنجره مشبک قدي......

 

10 Dec 2006

اندوه تنهايي

  پشت شيشه برف ميبارد
  پشت شيشه برف ميبارد
  در سكوت سينه ام دستي
  دانه اندوه ميكارد
  مو سپيد آخر شدي اي برف
  تا سرانجام چنين ديدي
  در دلم باريدي ... اي افسوس
  بر سر گورم نباريدي
  چون نهالي سست ميلرزد
  روحم از سرماي تنهايي
  ميخزد در ظلمت قلبم
  وحشت دنياي تنهايي
  ديگرم گرمي نمي بخشي 
  عشق اي خورشيد يخ بسته

  سينه ام صحراي نوميديست

  خسته ام ‚ از عشق هم خسته
  غنچه شوق تو هم خشكيد 
  شعر اي شيطان افسونكار 

  عاقبت زين خواب درد آلود
  جان من بيدار شد بيدار
  بعد از او بر هر چه رو كردم
  ديدم افسون سرابي بود
  آنچه ميگشتم به دنبالش
  واي بر من نقش خواب بود
  اي خدا ... بر روي من بگشاي
  لحظه اي درهاي دوزخ را
  تا به كي در دل نهان سازم
  حسرت گرماي دوزخ را؟
  ديدم اي بس آفتابي را
  كو پياپي در غروب افسرد
  آفتاب بي غروب  من !
  اي دريغا در جنوب ! افسرد
  بعد از او ديگر چي ميجويم؟
  بعد از او ديگر چه مي پايم ؟
  اشك سردي تا بيافشانم
  گور گرمي تا بياسايم
  پشت شيشه برف ميبارد
  پشت شيشه برف ميبارد
  در سكوت سينه ام دستي
  دانه اندوه ميكارد

 

  فروغ فرخزاد

7 Dec 2006

تفلدم مبارک!

۱۶ آذر سال ۱۳۷۰ ساعت ۲:۳۰ ظهر! (آخه سر ظهر هم موقع دنيا اومدنه؟!! ) تو بيمارستان

بوعلی همدان بنده قدم به اين دنيای خاکی گذاشتم!  و امروز یه عالمه کادو گرفتم!بچه های مدرسه تفلدمو جشن گرفته بودن!! 

جشن تولدمه!

بزن، بزن، دست، دست...   

تولد، تولد،تولدت مبارک!  تولد، تولد، تولدم مبارك!   

...امشب شب ما غرق گل و شادی شوره!، از جشن ستاره آسمون يه پارچه نوره!

امشب خونمون پر از طنين دلنوازه! ،تو کوچه پر از نوای دلنشين سازه

تولدم مبارک

تولدم مبارک

تولدم مبارک

تولدم مبارک

 

از همه بچه ها دوستام به خاطر کادوهای خوشملشون ممنوووووووونم

البته یچی تفلدمو خراب کرده اونم اینه که فردا آزمون قلم چی دارم!!

 

2 Dec 2006

دو خط موازی

در گذشته ی نزدیک می اندیشیدم که حقیقت را یافته ام .حقیقتی که به گمانم در ورقهای کتب یوگا .مارکس .نیچه و شاید در طبیعت اطرافم با آن برخورد کرده بودم.گاه ثابت و گاهی من ان را تعریف می کردم. و این اندیشه که من حقیقت را یافته ام مرا در برخورد با حقایق جدید ناتوان می ساخت.مدتهاست که ذهنم در آرامشی که حکایت از پذیرش حقایق ثابتی که محیط بر من القاء کرده خفته است .در گفتگوهای دو طرفه همیشه چیزی برای اموختن وجود دارد و من نیازمند این گفتگوی دوطرفه هستم .نیازی که حقیقت دارد و تنها انگیزه من برای این راه پیمائی طولانی می باشد.


سلام...

اين متن رو شايد قبلا خونده باشين... ولی خوندن دوبارش خالی از لطف نيست...منم دوباره گذاشتمش واسه معلم ریاضیم!

 

دو خط موازی

 

دو خط موازي زائيده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد.

آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد .
و در همان يک نگاه قلبشان تپيد
.
و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند .

خط اولي گفت :
ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم
.
و خط دومي از هيجان لرزيد
.
خط اولي گفت و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ
.
من روزها کار ميکنم.ميتوانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم ، يا خط کنار يک نردبام .

خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت .

خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت .
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند
.
و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .

دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومي پقي زد زير گريه . خط اولي گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت شنيدي که چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه .
خط اولي گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره کسي پيدا ميشود که مشکل ما را حل کند
.
خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد .

آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهاي سوزان
...
از کوهاي بلند
...
از دره هاي عميق
...
از درياها
...
از شهرهاي شلوغ
...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند .

رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد .

فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيک وجود نداشت .

پزشک گفت : از من کاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است .

شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .

ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا کن فيکون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند کرات با هم تصادم مي کنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد .

فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است .
و بالاخره به کودکي رسيدند کودک فقط سه جمله گفت :

شما به هم مي رسيد .
نه در دنياي واقعيات
.
آن را در دنياي ديگري جستجو کنيد .

دو خط موازي او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند .
اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل مي گرفت
.
«
آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند
»
خط اولي گفت : اين بي معنيست
.
خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟

خط اولي گفت : اين که به هم برسيم .
خط دومي گفت : من هم همينطور فکر ميکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميکرد .
خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا کنيم
.
خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون مي آمديم
.
خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت
.
و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش .

نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد
و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتي مي گذشت و آنجا که خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت سر دو خط موازي عاشقانه به هم مي رسيد....!

 

نکته: امیدوارم با نوشتن این داستان حداقل ۲ نمره به تست این هفته ام اضافه بشه!!

30 Nov 2006

بدون شرح....!

دلتنگي هاي آخر هفته...! :

 

 

واقعا حكمتش رو نميدونم. اما بعضي ها وقتي ميبينن جنست از شيشه است محكمتر بهت سنگ پرتاب ميكنن. شايد اينجوري صداي قشنگتري توي ذهنشون باقي مي مونه از شكستنت. از خرد شدنت. از تكه تکه شدنت.
شايد باورت نشه اما وقتي خرد شدي يه جور حس ترحم هم نسبت به تو پيدا ميكنن. ميخوان چيني نازك تنهاييت رو بند بزنن. اما نميدونن با هر قدمشون تكه هاي ريز قلبت رو زير پا له ميكنن. شايد هم ميدونن!
دايه هاي مهربانتر از مادر ميشن. براي رسيدن تو به خوشبختي تجويزهاي فلسفي و روانشناسي ارائه ميدن. خودشون رو به آب و آتيش ميزنن كه تو رو از ميان آدمهاي بد نجات بدن.... چقدر بدبخت و حقيرن! ميدوني چرا؟ چون فكر ميكنن خوشبختي يا بدبختي تو توي دست اونهاست! چون به بهانه ضد عفوني كردن روي زخمهاي كهنه ات نمك ميريزن، غافل از اينكه هنوز روي اين زخمها امضاي خودشون باقي مونده.
اينها كه گفتم حكايت من و شما نيست. بعضي قصه ها رو هر وقت برات تعريف كنن دوست داري قهرمانش باشي. فقط مواظب باش جاي چه كسي رو ميگيري. قصه ها هميشه پايان خوش ندارن....!!

 

 

 

 


یه سری چیزها هست که نباید بنویسی، هیچ کجا دنیا نباید ثبت بشه، نه در این صفحه مجازی، نه در دفترچه خاطرات، و نه هیچ کجایی دیگه، به هیچ کس هم نباید بگی، نه رفیق، نه دوست و نه هیچ کس دیگه، حتی به اونی که اون بالا نشسته و داره نگاهت میکنه، اگر کسی اونها رو بخونه یا بدونه، دیگه اون چیزی که باید بشه و متعلق به تو باشه نیست، اون چیز فقط برای تو، ذهن و فکر توست پس باید همونجا بمونه برای همیشه....!

 

 


 

در پیاده روهای شلوغ شهر من، صدای فریاد زنی تنها می آید و تمام مردهای شهر لبخند زنان از کنار جنازه زن رد می شوند....!
آری این است شهری که من دارم خاطراتم را با او رقم میزنم، شهری بی رحم با مردمانی بی رحمتر از آنچه که ما تصورش را می کنیم...!
در کوچه پس کوچه های شهر من صدای ضجه ی مردی تنها، تمام پنجره های خانه را باز می کند، و تمام زنانهای شهر سرشان را از پنجره بیرون می آورند و هلهله سر میدهند.
آری این هست شهری که من دارم تمام بودنم را برایش خرج می کنم، شهری بی روح با مــردمانی بی روحتر از آنچه که ما بتوانیم فکرش را بکنیم...!

 

 


هزار بار نوشتم و خط زدم، هی نوشتم و پاک کردم، نمیدانم چرا ذهنم قفل کرده است، کلی واژه داره توی سرم می چرخه ولی هیچکدومش رو نمیشه به تصویر کشید. اینجا، روبروی من مقداری کاغذ مچاله شده ، که مرا یاد نوشته هايی که هیچ وقت ننوشتم میندازه.... زندگی را نميدونم در دستهاي کودک فال فروش ببينم، يا در قنوت يک عاشق، يا در نگاه محبت آمیز مادر به فرزندش یا در اشکهای آن سفر کرده ...ولي مي دانم كه كم كم این "عاشقانه های بی مخاطب" روحم را تکه تکه می کنند، و خوب میدانم که هر تکه اش را در جایی خواهند گذاشت... این نوشته ها نه درد هست، نه داستان، نه زندگی و نه هیچ چیزی دیگر، اینها همه ناله و یا ضجه ی یک فکریست که دارند خالی میشوند، خالی از همه چیز، و قرار است این واژه ها آنقدر اینجا بماند تا پوسیده شوند، له شوند، و خاکسترشان را در آب بریزیم شاید مرحم دل دیگری شود...

 

 

 

 

29 Nov 2006

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست........

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است......

 

"فروغ فرخزاد"

 

 

22 Nov 2006

بازم از تو مي نويسم!

 

آخر مگر من سنگم؟! سنگ که حرف نمی‌زند.. چشم ندارد که از آن بشود احساس را فهميد...

سنگ را که فراموش کنی کز نمی‌کند.. با انگشتان بلاتکليفش بازی نمی‌کند... بغض نمی‌کند... نمی‌ترکد!

ولی من کز می‌کنم... بغض می‌کنم... می‌ترکم.......

به انتهای گريه که می‌رسم.... 

يه چيزايی هست که ديگه بوی بی وفايی نمی‌ده... يه چيزايی هست که خوده خوده بی وفاييه...

* من و تو از هر چيزی سخن به زبان آورديم جز تنها گذاشتن انسان‌ها...

 دستای تو زيادی بزرگن يا...دنيام اونقدر کوچيک شده که بين دو تا انگشت جا می‌شه...؟؟

اونقدر کوچيک که وقتی کسی جواب تلفن ام رو نده می‌رم يه گوشه و کز می‌کنم

اونقدر کوچيک که وقتی اس ام اس هم همون سرنوشت رو پيدا کنه بغضم می‌گيره

و اونقدر کوچيک تر که با يه جواب نه گريه می‌کنم

تو رو انتظار مي‌كشم و همچنان از برگشتت نااميدم

* بيا و سرزده برگرد

حرفی به من بزن... 

گفتی يه ساله ديگه همينجا می‌شينيم و می‌خنديم...

می‌خنديم به اين روزا... به اين همه بدی... به اين همه اضطراب... به اين همه سختی

هنوز يه کم مونده تا يه سال... منم ديگه اونجا نيستم

ما اما با هم می‌خنديم... می‌خندم.. ولی به چه قيمتی؟؟؟

به بهای عوض کردن همه چيز..

تغيير زندگی..

اينهمه آزار..

به قيمت شکستن همه حرمتا..

 می‌خندم به از دست دادن تمام برنامه ‌های آينده

به يه اتاق پره اشک

به روزای پره وحشت

به شبای پره کابوس

* تموم می‌شه اون روزا... اون بديا... اون سختيا... ولی به چه قيمتی؟؟؟

 * دريا بدون آسمون حتی غروب هم نداره........

می‌خوام اون جايی باشم كه آبی دريا می‌رسه به سقفه آسمون

برای پرواز اما......

*بيا و سر زده بر گرد.........

حالا من موندم با يه دنيا تنهايي

منو يه دفتر خاطراتي كه ورقه هاش با گذر زمان، پر پر شده

منو يه اتاق كه گرد و غبار يه تنهايي چندين ساله روي تك تك خاطراتمون نشسته...........

از اینکه میدانم آنقدر حضورت در زندگیم کمرنگ هست که حتی دیده هم نمیشود دلتنگ مي شوم، از دست خودم و ناتوانی برای اینکه بتوانم با مداد رنگی هایم آنقدر تو را پررنگ کنم که از هزار فرسخی هم بشود رنگهایت را تشخیص داد ولی باورکن من از بچه گی نقاش خوبی نبودم، هر چقدر که انشاء خوب می نوشتم نقاشی نه...! همیشه نقاشی هایم را ديگري می کشید میدونی چیه؟ من خوب میتوانم برایت شعر بگم، اگر تو بخوای تا صبح می شینم و برای چشمهایت شعر می سرایم، داستان مي نويسم........

بازم از تو مي نويسم روي نامه هاي خيسم ميريزه اشكاي مرده م از روي گونه هاي خيسم.........

*بيا و سر زده برگرد................

 

 

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html