تشویش مثل دسته ای شپش موزی درونم را پوک می کند.به همه چیز دست می کشم،به همه چیز خوب چشم می دوزم و خوب تر گوش می دهم،می دانم هیچ چیز دوباره تکرار نمی شود. ،نمی خواهم شوخی های زندگی را جدی بگیرم،امشب نمی خواهم....چشمهایم از خستگی و بی خوابی می سوزند. كتاب "عصر افسانه" را باز مي كنم و به "هومر" غبطه می خورم که كاغذ هاي دفترش را با كلمات بی ربط و جفنگ از ذهنیات سیالش سیاه نمی کند.
"تولد پاريس" را باز مي كنم. شايد اين قسمت را ده ها بار خوانده باشم
واكمنم رو ميارم و كاست ويگن رو ميذارم:
چه بگويم با من اي دل چه ها كردي تو مرا با عشق او آشنا كردي
پس از اين زاري مكن هوس ياري مكن تو اي ناكام دل ديوانه
با غم ديرينه ام به مزار سينه ام بخواب آرام دل ديوانه.........
**
پنجره را باز مي كنم تا خانه خنک شود.همه چیز مرتب است ، هر چند شب های سرد هی کش می آیند و تنهایی را دوچندان می کنند با اینحال احساس آرامش میکنم ، گيتار مي زنم و می خوانم :
با تو رفتم بي تو باز آمدم از سر كوي او دل ديوانه
پنهان كردم در خاكستر غم آن همه آرزو دل ديوانه.....
پ ن: آواز من تمام مي شود ، تلفن زنگ میزند، همسایه طبقه بالاست می گويد: الو، بخش آهنگ های درخواستی؟ میشه لطفا به من نگو دوسِت دارم رو برامون بزارین؟
با تو رفتم بي تو باز آمدم از سر كوي او دل ديوانه
پنهان كردم در خاكستر غم آن همه آرزو دل ديوانه.....
چه بگويم با من اي دل چه ها كردي تو مرا با عشق او آشنا كردي
پس از اين زاري مكن هوس ياري مكن تو اي ناكام دل ديوانه
با غم ديرينه ام به مزار سينه ام بخواب آرام دل ديوانه.........