تبليغاتX
TiT FoR TaT

« Hichgah Be BonBast Nakhaham Resid... Ya Rahi Peyda Khaham Kard Ya Rahi Khaham Sakht... »

15 Mar 2007

بیاید بدون هیچ چشمداشتی همدیگه رو دوست داشته باشیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم 

که هدف اون مهربون هم از خلقت همین بـــــــــــوده...

 

دوست ندارم بزرگ بشم، چون وقتي بزرگ مي شوي ديگر خجالت مي كشي با پرنده هايي كه آواز مي خوانند همخواني كني، خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني، خجالت مي كشي براي جوجه قمري هايي كه مادرشان برنگشته، نگران باشي

خجالت مي كشي وقتي دلت مي گيره گريه كني _و اونايي كه خيلي بزرگ شدن_ گريه هاتو ببينن

وقتي كه بزرگ مي شوي قدت كوتاه مي شود و آسمان از تو دور، و ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نمي كني كاش قدت مي رسيد و اشكهاي آسمان را پاك مي كردي.. ديگر دلت نمي خواهد بداني در كوچه پس كوچه هاي آسمان شب، ستاره چه بازي مي كنند. نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد،شايد حتي متوجه حضور خورشيد نشوي و در تاريكي خود بماني...حتي دلت نمي خواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني..وقتي بزرگ مي شوي دور قلبت سيم خاردار مي كشي، يادت مي رود كه بايد ديگران را بي هيچ چشمداشتي  دوست بداري تا دوستت بدارند! محبت از يادت مي رود و درمراسم تدفين درختها شركت مي كني و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را مي خواني و يكروز يادت مي افتد كه تو سالهاست چشمانت را گم كرده اي و دستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي ، آنروز ديگر خيلي دير شده است .....

فرداي آنروز تو را به خاك مي دهند و ..

                                                    مي گويند: خيلي بزرگ شده بود......!!!!

 

 

 

 

 

8 Mar 2007

دستاشو مشت کرده بود

پرسیدم توی مشتت چیه؟

گفت:خودت نگاه کن.

دستاشو گرفتم و آروم باز کردم..

توی دستاش چیزی نبود!

گفتم چیزی نیست که..

دستامو که توی دستاش بود فشرد

گفت:نبود ولی حالا هست

دستام گرم شد.....

و او لبخند زد.

4 Mar 2007

 

حرفهايي هست براي نگفتن
و ارزش عميق هر کس
به اندازه ي حرفهايي ست که براي نگفتن دارد.....
و کتابهايي نيز هست براي ننوشتن
و من اکنون رسيده ام به آغاز چنين کتابي
که بايد قلم را بشکنم و دفتر را پاره کنم
و جلدش را به صاحبش پس دهم
و خود به کلبه ي بي در و پنجره اي بخزم
و کتابي را آغاز کنم که نبايد نوشت.......
............
                                                                       

                                                                       "دکتر شريعتي"

1 Mar 2007

 بچه ها دلشون خیلی صافه
شاید دلیل زلالی و خوب بودنشون همینه که خیلی چیزا رو نمی دونن ....(خوش به حالشون) 

یه روز به یه بچه گفتم :
- ببین عزیزم , پروانه ها رو نباید هیچوقت خشک کرد .
با تعجب چشماش و درشت کرد و  گفت :
- مگه پروانه ها هم خیس میشن ؟

و اونوقت دوست کوچولوش با قیافه حق به جانب گفت :
- خب آره , بارون که بباره پراشون خیس میشه دیگه .. مگه نه ؟
و منم گفتم:
- خب .. آره , خب ...........

و بعد حسابی پشیمون شدم که چرا از خشک کردن پروانه ها چیزی به اونا گفتم ....

 


دیشب داشتم با دستهام خوبیهات و میشمردم

انگشت کم اوردم.........

دستهات و به من میدی؟!

 

22 Feb 2007

امشب دو تا مطلب خيلي خيلي زيبا پست كردم ، اميدوارم خوشتون بياد:

من خدا هستم.

امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم .

لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم.

اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي براي رفع كردن آن تلاش نكن . آنرا در صندوق ِ " چيزي براي خدا تا انجام دهد " بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو . وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال نكن . در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن . نااميد نشو ،

 

 

-- شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بيکار است و شغلي ندارد

 

-- ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري : به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند

 

-- وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده

 

-- وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد

 

-- ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟ شكر گذار باش . در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند

 

-- وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي : به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند

 

-- ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي : متشكرم از شما ، ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي

 

 

حرف آخر : نود درصد از آنچه درباره اش نگرانيم هرگز پيش نخواهد آمد

 

 


 

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟

           گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودن بر من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم ............

گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟

          گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟

             گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهي رسيد ........

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟

              گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي ..........

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟

              گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کني همان بار اول شفايت مي دادم .............

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت .......

               گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ....................

 

 

 

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html