تبليغاتX
TiT FoR TaT

« Hichgah Be BonBast Nakhaham Resid... Ya Rahi Peyda Khaham Kard Ya Rahi Khaham Sakht... »

21 Jun 2007

20:30_کامران نجف زاده

فردا که جمعه بیاید بهار تمام می شود....

چه باک! ما که بی تو اصلا بهاری نداشتیم

21 Jun 2007

یه شعر فوق العاده زیبا از کارای بی نظیر< افشین یدالهی>

 

وقتي گريبان عدم، با دست خلقت مي دريد

وقتي ابد چشم تـُرا، پيش از ازل مي آفريد

وقتي زمين ناز ترا، در آسمان ها مي كشيد                                       

وقتي عطش طعم تـُُرا، با اشك هايم مي چشيد

 

من عاشق ِ چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلي

چيزي نمي دانم از اين ديوانــــــــگي و عاقلي

 

يك آن كه من عاشق شدم، دنيا همان يك لحظه بود

آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتي كه من عاشق شدم،شيطان به نامم سجده كرد

آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده كرد

من بودم و چشمان ِ تو، نه آتشي و نه گِلي

چيزي نمي دانم از اين ديوانـــگي و عاقلي

 

15 Jun 2007

بالاخره امسال تموم شد!

حرفهاي ما هنوز ناتمام،
تا نگاه مي كني،
وقت رفتن است،
باز هم همان حكايت هميشگي؛
پيش از آنكه باخبر شوي،
لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود؛
آي،
اي دريغ و حسرت هميشگي،
ناگهان،
چقدر زود دير مي شود.

 

 

 

10 Jun 2007

غبار لبخند

مي تراويد آفتاب از بوته ها.

ديدمش در دشت هاي نم زده

مست اندوه تماشا، يار باد،

مويش افشان، گونه اش شبنم زده.

***

لاله اي ديديم - لبخندي به دشت -

پرتويي در آب روشن ريخته.

او صدا را در شيار باد ريخت:

(( جلوه اش با بوي خاك آميخته.))

***

رود، تابان بود و او موج صدا:

(( خيره شد چشمان ما در رود وهم.))

پرده روشن بود، او تاريك خواند:

(( طرح ها در دست دارد دود وهم.))

***

چشم من بر پيكرش افتاد، گفت:

(( آفت پژمردگي نزديك او.))

دشت: درياي تپش، آهنگ، نور.

سايه مي زد خنده تاريك او.

 

سهراب سپهري

3 Jun 2007

آموخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست.
آموخته ام ... که وقتي عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود.
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي .
آموخته ام ... که داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب رفته، زيباترين حسي است که در دنيا وجود دارد.
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت.
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم .
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم.
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي .
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند.
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد.
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان .
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم.
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم .
آموخته ام ... که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد.
آموخته ام ... که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و وظايف را بايد انجام دهم .

31 May 2007

روي علف ها چكيده ام.
من شبنم خواب آلود يك ستاره ام
كه روي علف هاي تاريك چكيده ام.
جايم اينجا نبود.
نجواي نمناك علف ها را مي شنوم
جايم اينجا نبود.
فانوس
در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند
كجا مي رود اين فانوس ،
اين فانوس دريا پرست پر عطش مست ؟
بر سكوي كاشي افق دور
نگاهم با رقص مه آلود پريان مي چرخد.
زمزمه هاي شب در رگ هايم مي رويد.
باران پر خزه مستي
بر ديوار تشنه روحم مي چكد.
من ستاره چكيده ام.
از چشم نا پيداي خطا چكيده ام:
شب پر خواهش
و پيكر گرم افق عريان بود.
رگه سپيد مرمر سبز چمن زمزمه مي كرد.
و مهتاب از پلكان نيلي مشرق فرود آمد.
پريان مي رقصيدند.
و آبي جامه هاشان با رنگ افق پيوسته بود.
زمزمه هاي شب مستم مي كرد.
پنجره رويا گشوده بود.
و او چون نسيمي به درون وزيد.
اكنون روي علف ها هستم
و نسيمي از كنارم مي گذرد.
تپش ها خاكستر شده اند.
آبي پوشان نمي رقصند.
فانوس آهسته بالا و پايين مي رود.
هنگامي كه او از پنجره بيرون مي پريد
چشمانش خوابي را گم كرده بود.
جاده نفس نفس مي زد.
صخره ها چه هوسناكش بوييدند!
فانوس پر شتاب !
تا كي مي لغزي
در پست و بلند جاده كف بر لب پر آهنگ؟
زمزمه هاي شب پژمرد.
رقص پريان پايان يافت.
كاش اينجا نچكيده بودم!
هنگامي كه نسيم پيكر او در تيرگي شب گم شد
فانوس از كنار ساحل براه افتاد.
كاش اينجا- در بستر پر علف تاريكي- نچكيده بودم !
فانوس از من مي گريزد.
چگونه برخيزم؟
به استخوان سرد علف ها چسبيده ام.
و دور از من ، فانوس
در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند.


سهراب سپهري

 

28 May 2007

كاشکي مي شد بهت بگم چقدر صداتو دوس دارم...!

كاشكي مي شد بهت بگم چقد صداتو دوس دارم

چقد مثه بچه گيام لالايي هاتو دوس دارم

سادگياتو دوس دارم خستگياتو دوس دارم

چادر نمازت زير لب خدا خداتو دوس دارم

كاشكي رو طاقچه دلت آينه و شمعدون مي شدم

تو دشت ابريه چشات يه قطره بارون مي شدم

كاشكي مي شد يه دشته گل برات لالايي بخونم

يه آسمون نرگسو ياس تو باغ دستات بشونم

بخواب كه مي خوام تو چشات ستاره هامو بشمارم

پيشم بمون كه تا ابد دنيارو با تو دوس دارم

دنيا اگه خوب اگه بد با تو برام ديدنيه

باغ گلاي اطلسي با تو برام چيدنيه.........

 

 

26 May 2007

خدایا !
...... به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه هایی که برای زیستن گذشت است ، حسرت نخورم .
...... و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم .
خدایا !
...... تو چگونه زیستن را به من بیاموز .
...... چگونه مردن را خود خواهم آموخت .

 


23 May 2007

دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر كجاست گهواره من

همون گهواره اي كه خاطرم نيست
همون امنيت حقيقي و راست
همونجايي كه شاهزاده قصه
هميشه دختر فقيرو مي‏خواست
همون شهري كه قد خود من بود
از اين دنيا ولي خيلي بزرگتر
نه ترس سايه بود نه وحشت باد
نه من گم مي‏شدم نه يك كبوتر

دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر كجاست گهواره من

نگو بزرگ شدم نگو كه تلخه
نگو گريه ديگه به من نمياد
بيا منو ببر نوازشم كن
دلم آغوش بي‏دغدغه مي‏خواد
تو اين بستر پاييزي مسموم
كه هر چي نفس سبزه بريده
نمي‏دونه كسي چه سخته موندن
مثه برگ روي شاخهء تكيده

دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر كجاست گهواره من

ببين شكوفه دلبستگي‏هام
چقدر آسون تو ذهن باد مي‏ميره
كجاست اون دست نوراني و مؤجز
بگو بياد و دستمو بگيره

كجاست مريم ناجي  مريم پاك
چرا به ياد اين شكسته تن نيست
تو رگبار هراس و بي‏پناهي
چرا دامن سبزش چتر من نيست

دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر كجاست گهواره من

23 May 2007

دوستت دارم......!

تو را به جاي همه زناني که نشناخته ام دوست مي دارم

تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيسته ام دوست مي دارم

براي خاطر عطر گستره ي بيکران و براي خاطر عطر نان گرم

براي خاطر برفي که آب مي شود براي نخستين گل

براي خاطر جانوران پاکي که آدمي نمي رماندشان

تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم

جز تو که تواند مرا منعکس کرد؟ من خود، خويشتن را بس اندک مي بينم

بي تو جز گستره يي بي کرانه نمي بينم

                                   ميان گذشته و امروز

از جدار آينه ي خويش گذشتن نتوانستم

مي بايست تا زنده گي را لغت به لغت فرا گيرم

راست از ان گونه که لغت به لغت از يادش مي برند

تو را دوست مي دارم به خاطر فرزانگي ات که از آن من نيست

تو را براي خاطر سلامت

به رغم همه آن چيزها که به جز وهمي نيست دوست مي دارم

براي خاطر اين قلب جاوداني که بازش نمي دارم

تو مي پنداري که شکي حال آنکه به جز دليلي نيستي

تو همان آفتاب بزرگي که در سر من بالا مي رود 

بدان هنگام که از خويشتن در اطمينانم.


                                                         پل الوآر
                                                 (مترجم:احمد شاملو)

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html