تبليغاتX
TiT FoR TaT

« Hichgah Be BonBast Nakhaham Resid... Ya Rahi Peyda Khaham Kard Ya Rahi Khaham Sakht... »

20 Oct 2007

ميوه ممنوعه...!!!

    X ـ منو ببخش...

    Y ـ چرا بايد ببخشم؟

    X ـ چون به بزرگواری تو ايمان دارم!

    Y ـ و چقدر به حماقتم؟!

    X ـ ........ !!!


          میشه خدارو حس کرد ، تو لحظه های ساده

                                                   تو اضطراب عشــق و گنـــــــــــــاه بی اراده

          بی عشــق عمــــــر آدم بی اعتقاد میـــــــره

                                                    هفتاد سال عبادت ، یک شب به باد میره

19 Oct 2007

 

 

There's not a silence in which you're not needed
To escape from this hell
My heart doesn't want to quiet down

Break the silence

Come suddenly and leave without saying goodbye

18 Oct 2007

 

من ترک برداشته ام

به قطر یک وجب تنهایی

و عمق یک متر عذاب

تاب چوبی حیاط مرا هل میدهد      و باران مرا می بارد

شقیقه هایم را فریاد میزنم ، به انزجار بودن ام

پله های سرخ را بالا می روم ،تا سبزی درخت بید و سیاهی آسمان عذابم ندهد.

پلک هایم را به هوا میسپارم ،تا باران بباردشان

ابرها در آغوش میگیرم   ،  و در کنج یک دنیا

خودم را بیزار میشوم

کاش راه ها بازگردند    ،همین راه ها که رد هیچ پای نرفته ای را ندارد

و در انتهای آن هیچ کس منتظر است

من سیاهی ام را به قیمت یک فانوس گمشده می فروشم

تخته ها را به حرمت کلمه ی "آب" سیاه نمی کنم

وقتی بچگی ، فقط بچگی بود ، حروف معنایی چنین نداشت

و آسا ن بود نوشتن پنجره

شاید فراموش کرده ام که پنجره را کدام حروف باز میکنند     ،  و نیمکت را کدام عابر استراحت؟

نبض خونم را کسی میزند که نیست

کسی که هیچ وقت دیگر هم نبود...


مردان و زنان در ابتدای خلقت،مانند امروز نبودند.در آن زمان تنها یک انسان بودند! کوتاه قد،دارای یک بدن و یک گردن ولی با دو صورت که هر یک به جهتی مینگریست!

انگار دو موجود از پشت به هم چسبیده باشند...دو جنس مخالف...دارای چهار دست و چهار پا!  ولی خدایان یونان حسادت میکردند...! آنها میدیدند موجودی که چهار دست دارد بیش تر کار میکند و چون دو صورت در دو جهت مخالف دارد حمله کردن به او کار دشواریست! با دارا بودن چهار پا نیروی زیادی برای حفظ تعادل،ایستادن، و حتی راه رفتن برای مدت طولانی نیاز نداشت!

خطرناک تر از همه...آن موجود دو جنس متفاوت داشت و برای بقا،نیازی به حضور دیگری نبود! زئوس خدای ارشد آلپ،به سایر خدایان گفت که طرحی برای گرفتن قدرت آن موجود دارد! صاعقه ای را فرستاد و آن موجود را به دو نیم کرد!

و به این ترتیب زن و مرد به وجود آمدند....این کار موجب افزایش جمعیت دنیا شد و در عین حال ساکنان را گمراه و ضعیف کرد!

دلیل آن این است که در حال حاضر  همه به دنبال نیمه ی گمشده ی خود میگردند تا او را در آغوش بگیرند و با این کار،نیروی گذشته،قدرت پرهیز از خیانت،مقاومت،تحمل،و سایر محسنات گذشته را دوباره به دست بیاورند!

ما این در آغوش گرفتن را که،یکی شدن دو جسم از هم جدا شده را به دنبال دارد،ازدواج می نامیم!!!

>>افلاطون<<

18 Oct 2007

حسود

اگه یه روز عاشق شدی قصه ات رو واسه هيچ كس نگو...!!!

اين روزها چشم حسودا به دود اسپند هم عادت كرده!


 

خزان بیمار و رنگش سرد                                          
و کوچه در تب ِ هجران یک عابر
نفس هایش ستون درد
همه، رنگی به صورت غرقه اند اینجا
و کانون حقیقی نگاهت با نگاهم
در تلاقی همین بی راهه ها
نابود و مدفون است
زنی زنبیل ِ خالی در بغل دارد
و نانوایی ، تهی از حمله ی یخهای قطبی و    پر است از حسرت نانوا
خبر داری؟ به جرم سادگی آدم به دار آویختند اینجا؟
تماشا کن
غروب غرقه در خون است، چشم ِ روز
هنوز از شب ، نگاه جیرجیرک ها نمایان است
و سردی ِ افق هم در پی دیوار میگردد
هنوزت هست در سر
گر خیالی ، تا بمانی در غم ِ شهرم
مدارا کن
که تصویر ِ امیدم
یاس بیمار کلاغان را
به منقارش زده پیوند
مدارا کن
برای کوچه ام عابر مهیا کن
و از نانوایی ِ گرمی
دل ِ زنبیل خالی را
            پر از لبخند ِ نانوا کن !

                                       

؟؟؟..تا حالا فکر کردید آدمها چقدر به ثانیه ها شبیه اند؟ بعضی ها که خوبند ، زود میگذرند و می روند. بعضی از آنهایی هم که بد هستند ، لامصب ها می چسبند به یقه ات و تا خفه ات نکنند دست بردار نیستند!!! دسته ی سومی هم هست!! آنهم آن ثانیه هایی است که میگذرند و تو در خوابی! خوبند یا بد؟ فرقی نمیکند وقتی آنها را نمیبینی! یا...نمی خواهی ببینی...!!

پي نوشت: ؟؟؟...چیزی نگو...خاموش باش! زین پس کلامت خاطره است...!

17 Oct 2007

میشه خدارو حس کرد...!!

کاش ميشد

                        نياز را هم

                                      مثل نماز

                                                   قضا کرد...


میشه خدارو حس کرد         تو لحظه های ساده

تو اضطراب عشق                گناه بی اراده

بی عشق عمر آدم             بی اعتقاد می ره

هفتاد سال عبادت              یک شب به باد می ره

وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره

کاری نداره زود یا حتی خیلی دیره

ترسیده بودم از عشق عاشقتر از همیشه

هر چی محال می شد با عشق داره می شه

انگار داره می شه

عاشق نباشه آدم حتی خدا غریبست

از لحظه های حوا                حوا می مونه و بس

نترس اگر دل تو از خواب کهنه پاشه

شاید خدا قصتو از نو نوشته باشه

وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگرده

کاری نداره زود یا حتی خیلی دیره

ترسیده بودم از عشق عاشقتر از همیشه

هر چی محال می شد با عشق داره می شه

انگار داره می شه

17 Oct 2007

               

 

       در مهم بودنِ

                      نبودنِ تو

                         هيچ شکی نبود...
     
ولی چه زود

                     مهم نبودن؛

                               بودنِ من شد!

 

تكرار
   

    امشب تمام حوصله ام را در يک کلام کوچک در تو خلاصه ميکنم...

                            

     ای کاش می شد يکبار٬

                      تنها همين يکبار٬
              
                           تکرار می شدی، تکرار
!


دل خوش سهراب!
 

"خانه دوست کجاست...؟!"

 

ـچه دل خوشی داشته اين سهراب!

ـيکی بياد به من بگه اصلا خود دوست چی هست؟!

                                         

 

16 Oct 2007

 هر چی آرزوی خوبه، مال تو
هرچی که خاطره داري، مال من

اون روزای عاشقونه، مال تو
اين شبای بيقراری، مال من

منمو، حسرت با تو ما شدن
تو ای يو، بدون من رها شدن

آخر غربت دنياست مگه نه
اول دوراهی آشنا شدن

تو نگاه آخر تو
آسمون خونه نشين بود
دلتو شکسته بودن
همه ی قصه همين بود

می تونستم با تو باشم
مثه سايه مثل رويا
اما بيدارمو بی تو
مثه تو تنهای تنها

هر چی آرزوی خوبه، مال تو
هرچی که خاطره داري، مال من

اون روزای عاشقونه، مال تو
اين شبای بيقراری، مال من

هر چی آرزوی خوبه، مال تو
هرچی که خاطره داري، مال من

اون روزای عاشقونه، مال تو
اين شبای بيقراری، مال من
 

15 Oct 2007

بدون شرح....!!!

 

اين روزا عادت همه رفتن و دل شكستنه
درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه
اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه
گرداي رو آينه ها فقط غم زندگيه
اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشكل بي ستاره ها يه كم ستاره چيدنه
اين روزا كار گلدونا از شبنمي تر شدنه
آرزوي شقايقا يه شب كبوتر شدنه
اين روزا آسمونمون پر از شكسته باليه
جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه
اين روزا كار آدما دلهاي پاك رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به ديگري سپردنه
اين روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهانشون از هم خبر نداشتنه
اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفاييه
جرم تمومشون فقط لذت آشناييه
اين روزا توي هر قفس يكي دو تا قناريه
شبها غم قناريها تو خواب خونه جاريه
اين روزا چشماي همه غرق نياز شبنمه
رو گونه ي هر عاشقي چند قطره بارون غمه
اين روزا ورد بچه ها بازي چرخ و فلكه
قلباي مثل دريامون پر از خراش و تركه
اين روزا عادت گلها مرگ و بهونه كردنه
كار چشماي آدما دل رو ديونه كردنه
اين روزا كار رويامون از پونه خونه ساختنه
نشونه پروانگي زندگي ها رو باختنه
اين روزا تنها چارمون شايد پرنده مردنه
رو بام پاك آسمون ستاره رو شمردنه
اين روزا آدما ديگه تو قلب هم جا ندارن
مردم ديگه تو دلهاشون يه قطره دريا ندارن
اين روزا فرش كوچه ها تو حسرت يه عابره
هر جا يكي منتظر ورود يه مسافره
اين روزا هيچ مسافري بر نمي گرده به خونه
چشاي خسته تا ابد به در بسته مي مونه
اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه
اين روزا درد آدما فقط غم بي كسيه
زندگيشون حاصلي از حسرت و دلواپسيه
اين روزا خوشبختي ما پشت مه نبودنه
كار تموم شاعرا فقط غزل سرودنه
اين روزا درد آدما داشتن چتر تو بارونه
چشماي خيس و ابريشون همپاي رود كارونه
اين روزا دوستا هم ديگه با هم صداقت ندارن
يه وقتا توي زندگي همديگر و جا مي ذارن
جنس دلاي آدما اين روزا سخت و سنگيه
فقط توي نقاشيا دنيا قشنگ و رنگيه
اين روزا جرم عاشقي شهر دل و فروختنه
چاره فقط نشستن و به پاي چشمي سوختنه
اسم گلا رو اين روزا ديگه كسي نمي دونه
اما تو تا دلت بخواد اينجا غريب فراوونه
اين روزا فرصت دلا براي عاشقي كمه
زخماي بي ستاره ها تشنه ياس مرهمه
اين روزا اشك مون فقط چاره ي بي قراريه
تنها پناه آدما عكساي يادگاريه
اين روزا فصل غربت عشق و يبدهاي مجنونه
بغضاي كال باغچه منتظر يه بارونه
اين روزا دوستاي خوبم همديگر رو گم ميكنن
دلاي پاك و ساده رو فداي مردم ميكنن
اين روزا آدما كمن پشت نقاب پنجره
كمتر ميبيني كسي رو كه تا ابد منتظره
مردم ما به همديگه فقط زود عادت مي كنن
حقا كه بي وفايي رو خوب هم رعايت ميكنن
درسته كه اينجا همه پاييزا رو دوست ندارن
پاييز كه از راه ميرسه پا روي برگاش مي ذارن
اما شايد تو زندگي يه بغض خيس و كال دارن
چند تا غم و يه غصه و آرزوي محال دارن
اين روزا بايد هممون براي هم سايه باشيم
شبا يه كم دلواپس كودك همسايه باشيم
اون وقت دوباره آدما دستاشون رو پل ميكنن
درداي ارغواني رو با هم تحمل مي كنن
اگه به هم كمك كنيم زندگي ديدني ميشه
بر سر پيمان مي مونن دوستاي خوب تا هميشه
اما نه فكر كه ميكنم اين كار يه كار ساده نيست
انگار براي گل شدن هنوز هوا آماده نيست


مريم حيدرزاده



14 Oct 2007

باز اين ترانه ها را عشق است....

باز اين ترانه ها را عشق است
رخش سرخ بادپا را عشق است
عشق درگير غروب درد است
باز هم طلوع ما را عشق است
آی از خانه زخم و گريه
غربت بغض گشا را عشق است
آی از اب و هوای بی عشق
بادبان ناخدا را عشق است
اهل بی مرز ترين دريا باش
آی اهل همه جا را عشق است
از غزل باختگان می ترسم
شعر های بی هوا را عشق است
ای قشنگ ساز ها . اواز ها
روز های بی عذا را عشق است

از شهیار قنبری

 

13 Oct 2007

بی تو من تنهاترینم.....!

رو در و دیوار این شهر همش از تو یادگاره          توی این کوچه تاریک منوتنها نمی زاره

یاد حرفهای قشنگت که تو قلبم لونه کرده          یاد دلتنگی چشمات که منو بهونه می کرد

            میزنه آتیش به جونم پس کجایی مهربونم          

  آخه من ترانه هام واسه کی پس بخونم

دل من هواتو کرده پس کجایی نازنینم

کاش که بودی و می دیدی بی تو من تنهاترینم

تو این بازی که ساختی من همه هستیمو باختم               زیر پات گذاشتی آخر عشقی که من از تو ساختم

اگه تو دوسم نداشتی از دلم خبر نداشتی                      دلت از سنگ شده انگار که منو تنها گذاشتی

              میزنه آتیش به جونم پس کجایی مهربونم          

  آخه من ترانه هام واسه کی پس بخونم

دل من هواتو کرده پس کجایی نازنینم

کاش که بودی و می دیدی بی تو من تنهاترینم

می شینم منتظر اینجا تا تو برگردی دوباره                 تا بشینی پای حرفام بریم تا ماه و ستاره

می دونم که میای یه روزی یه روزی که خیلی دیره         یه روزی دل شکستم سر این کوچه می میره                 میزنه آتیش به جونم پس کجایی مهربونم          

      آخه من ترانه هام واسه کی پس بخونم

دل من هواتو کرده پس کجایی نازنینم

کاش که بودی و می دیدی بی تو من تنهاترینم  

 

13 Oct 2007

بي قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه! بي تاب شدن عادت كم حوصله هاست

مثل عكس رخ مهتاب كه افتاده در آب
در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست

 

 

آسمان با قفس تنگ چه فرقي دارد؟
"بال" وقتي قفس پر زدن چلچله هاست

بي تو هر لحظه مرا بيم فروريختن است
مثل شهري كه به روي گسل زلزله هاست

باز مي پرسمت از مسئله ي دوري و عشق
و سكوت تو جواب همه ي مسئله هاست


 

پي نوشت ها:

۱. شعري كه نمي دونم از كيه؟! ولي واقعاً‌ قشنگه!

 

گفتي:

«باشد برای روزهای بعد...»

من اما به «بعد»ها٬

به «روز ها»٬

به همين حرفهای اضافه!

به «باشد» هايی که هرگز نخواهند شد٬

شک دارم

باور من

تنها به همين نقطه هايی ست

که آخر همه ی جمله های نا تمام را

به روزهای ممکن آينده

         پيوند می دهند...

۲. مپرس حال مرا! روزگار يارم نيست
جهنمي شده ام, هيچ كس كنارم نيست...

۳. شعري ديگر از شاعر غريبه ام:

خوشم می آيد

که هيچ نخواستنی را٬

پشت فريب فرداها پنهان نمی کنی!

خوشم می آيد که هيچ خاطره ای را

برای خوش آمدن بی سبب اين دل بی طاقت٬

تکرار نمی کنی!

خوشم می آيد که اينهمه رويا را می بينی و

اين همه هديه را می گيری و

حرفی از دوستت دارم بی دليل نمی زنی!

از تو

خيلی خوشم می آيد...

 


 

برگ خسته


زند‌گی را مرگ نيست
مرگ نيز
افتادن يك برگ نيست
برگ‌ها افتاده زين پايا درخت
باز می‌بينی
درخت بی‌برگ نيست!
وين من‌ام خشكيده برگی بی‌رمق
زردگون رخساره‌ام از درد نيست
گر بماندم بر بُن اين شاخسار افزوده‌ای
زين سبب باشد كه بادِ مرگ نيست
منتی بر من نهيد، بعد از رهايی از درخت
پا گذاريد بر مزارِ تُردِ اين شوريده برگ
چون صدای خش‌خش‌ام آمد پديد
ياد آريد، برگ‌های خسته‌ی مجنونِ بيد ...

قاسم نصر

12 Oct 2007

تو را دوست نمی دارم،گر چه در نظر گلی آیی یا یاقوت سرخی

 

یا میخکی،که آتش آنها را به کشتن خواهد داد.

 

تو را دوست می دارم،همچو تاریکی که دوست داشتنی است.

 

من

 

حقیقت تو را دوست می دارم.

 

اگر گیاهی باشی که هیچگاه شکوفه نداده است

 

باز دوستت می دارم

 

وعشقی را که از تو در قلبم زندگی می کند

 

دوستت دارم بی آنکه بدانم چرا؟...

 

یا چه زمانی-در کجا؟

 

تو را بی غرور و خودخواهی     تو را اشکارا دوست دارم

                            ..............

 

ما به هم نزدیکیم

 

به قدری نزدیک که دستان تو بر سینه ام

 

همان دستان من است

 

به قدری که بستن چشمان تو

 

همان به خواب رفتن من است...

 

                                             "پابلو نرودا"

10 Oct 2007

 

وقتی تو نیستی

شادی کلام نا مفهومی است

و دوستت می دارم رازی است

که در میان حنجره ام دق می کند

وقتی تو نیستی

من فکر می کنم

تو آنقدر مهربانی

که توپ های کوچک بازی

تصویر های صامت دیوار

و اجتماع شیشه ای فنجان ها،حتی

از دوری تو رنج می برند

و من چگونه بی تو نگیرد دلم؟

اینجا که ساعت و آیینه و هوا

به تو معتادند

و انعکاس لهجه شیرینت

هر لحظه زیر سقف شیفتگی هایم

می پیچد

ای راز سر به مهر ملاحت !

رمز شگفت اشراق!

ای دوست!

آیا کجاوه تو از کدام دروازه می آید

تا من تمام شب را

رو سوی آن نماز بگذارم

کی؟

در کدام لحظه نایاب؟

تا من دریچه چشمم را

در انتظار،

باز بگذارم

وقتی تو باز می گردی

کوچکترین ستاره چشمم خورشید است .

3 Oct 2007

علی (ع)....

اون آقایی که شبا رد میشد از کوچه ما کیسه بدوش کو؟
رد پای پر خراش بیخروش کو؟
اون آقای خرقه پوش کو؟
کجاس اون آقا که پینه های دستاش مرحم دلای ما بود؟
نفس سبز نگاهش همیشه حلال مشکلای ما بود
میشه یکبار دیگه سر بزنه به خونه ما؟
بگیره نشونی از غربت بینشونه ما؟

موهای آقا سفیده  / جوونا کیسه رو از آقا بگیرین / قامت آقا خمیده/ جوونا کیسه رو از آقا بگیرین
جوونا آقا بشین، زنده کنین رسم جوونمردی رو امشب
یتیما منتظرن زنده کنین شیوه شبگردی رو امشب
یتیما پشت درای خونشون منتظر آقا نشستن
گوش به زنگ تق تق یه جفت صدای پا نشستن
موهای آقا سفیده  / جوونا کیسه رو از آقا بگیرین / قامت آقا خمیده/ جوونا کیسه رو از آقا بگیرین
 
دستای پینه بسته علی به همراه منه
خونه نشینی علی آتیش به جونم میزنه
تو کوله بار شعر من اسم قشنگ علیه
قافیه تنگ دلم از دل تنگ علیه
 
توکوچه های غربتم نشونی از مولا میدن / اهل محل سلاممو جواب سر بالا میدن
به من میگن علی کیه؟
علی امام عاشقاس
به من میگن علی چیه؟
داغ دل شقایقاس ...

توی نجف یه خونه بود/ که دیواراش کاگلی بود
اسم صاحاب اون خونه/ مولای مردا، علی (ع) بود
 نصفه شبا بلند میشد / یه کیسه داشت که ورمیداشت
خرما و نون و خوردنی /هرچی که داشت تو اون میذاشت
راهی کوچه ها می شد/ تا یتیما رو سیر کنه
تا سفره خالیشونو/ پر از نون و پنیر کنه
شب تا سحر پرسه می زد/ پس کوچه های کوفه رو
تا پر بارون بکنه/ باغای بی شکوفه رو ...

بعد علی کی میتونه محرم راز من بشه ...
درد دلم رو گوش کنه تا چاره ساز من بشه ...

شاعر اهل بیت-محمدرضا آقاسی

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فردا اگه مهدی بیاد، دردا رو درمون می کنه
آسمون شهرمونو ستاره بارون می کنه
چشماتو واکن آقا جون، بالای خستمو ببین
منو نگاه کن آقا جون، دل شکستمو ببین

 

این جزر ومد چیست که تا ماه می رود؟

دریای درد کیست که در چاه می رود؟

این سان که چرخ می گذردبرمدار شوم

بیم خسوف و تیرگی ماه می رود

گویی که چرخ بوی خطرراشنیده است

یک لحظه مکث کرده به اکراه می رود

آبستن عزای عظیمی است کاین چنین

آسیمه سر نسیم سحر گاه می رود

امشب فرو فتاده مگر ماه از آسمان

یا آفتاب روی زمین راه می رود

درکوچه های کوفه صدای عبورکیست؟

گویا دلی به مقصد دلخواه می رود

 دارد سر شکافتن فرق آفتاب

آن سایه ای که در دل شب راه می رود

«قیصر امین پور»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند روزی است تیغی برای شکافتن فرق آفتاب تیز می شود.

کم کم کوچه پس کوچه های تاریک کوفه باید آخرین عبور علی را نظاره کنند.

دنیا هر روز هزار بار بر خود لعنت می کند که چرا آن شب سحر شد...

و....

چند روز بیشتر به یتیم شدن بچه های یتیم نواز کوفه نمانده است.

تسلیت باد بر عالم هستی این مصیبت....

 

2 Oct 2007

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد

27 Sep 2007

یکی از دوستان ملانصرالدین به کنایه از او پرسید:

- اگر بگوئی خدا کجاست یک سکه به تو می دهم .

ملانصرالدین پاسخ داد : اگر بگوئی خدا کجا نیست ، دو سکه به تو می دهم !!

 

 


 

مومنی نزد موشه دکوبرین روحانی رفت و گفت :

- روزگارم را چگونه بگذرانم تا خداوند از اعمال من راضی باشد ؟

روحانی پاسخ داد : تنها یک راه وجود دارد : زندگی با عشق .

چند دقیقه بعد شخص دیگری نزد او رفت و همین سوال را پرسید .

- تنها یک راه وجود دارد : زندگی با شادی .

شخص اول تعجب کرد :

- اما به من توصیه دیگری کردید استاد !

روحانی گفت : نه دقیقا همین توصیه را کردم .


مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی  صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسید .

مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد.

چوپان زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند . بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس . صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت .

سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او . آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .

"خداوند پژواک کردار ماست ."

26 Sep 2007

داستان

استاد شاگردش را به کنار دریاچه ای برد و گفت :

- (( امروز به تو یاد می دهم که اخلاص واقعی چیست .))

از شاگردش خواست تا همراهش وارد دریاچه شود ؛ بعد سر مرد جوان را گرفت و او را زیر آب برد .

یک دقیقه گذشت . اواسط دقیقه دوم ، پسرک با تمام قوا دست و پا می زد تا خودش را از دست استادش رها کند و به سطح آب بیاید . بعد از  دو دقیقه ، استاد او را رها کرد . پسرک که نزدیک بود از نفس بیافتد ، به روی آب آمد .

فریاد زد : (( نزدیک بود مرا بکشید ! ))

استاد منتظر ماند تا نفس جوان برگردد و بعد گفت :

- (( نمی خواستم بکشمت ؛ اگر می خواستم ، دیگر اینجا نبودی . فقط می خواستم بدانم وقتی زیر آب بودی چه احساسی داشتی .))

- (( احساس کردم دارم می میرم ! تنها چیزی که در زندگی می خواستم ، کمی هوا بود ! ))

- (( دقیقا همین است . اخلاص واقعی تنها وقتی ظاهر می شود که تمنائی داشته باشیم و اگر به آن نرسیم ، بمیریم . ))

 

 

26 Sep 2007

یک داستان جالب!

پدر روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را -که نقشه جهان را نمایش می داد- جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد و گفت :

-(( بیا کاری برایت دارم . یک نقشه دنیا به تو می دهم ، ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست بچینی ؟))

و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت ؛ می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است . اما یک ربع ساعت بعد ، پسرک با نقشه کامل برگشت .

پدر با تعجب پرسید : (( مادرت به تو جغرافی یاد داده ؟ ))

پسر جواب داد : (( جغرافی دیگر چیست ؟ اتفاقا پشت همین صفحه ، تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم ، دنیا را هم دوباره ساختم ! ))

25 Sep 2007

سنگ بعد از اين که پرتاب شد
دشنام .. بعد از اين که گفته شد..
موقعيت …. بعد از اين که از دست رفت
و زمان… بعد از اين که گذشت و سپري شد


لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: مي‌بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي‌كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم هم آوايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان هم آوا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايي برداشت.

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود ، اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي‌آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.

داوينچي پس از روزها جستجو، جوان شكسته ، ژنده‌پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.

گدا را كه درست نمي‌فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند ، دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي‌تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌اي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلاً ديده‌ام!»

داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟»

سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه هم آوايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم

 

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html