تبليغاتX
TiT FoR TaT

« Hichgah Be BonBast Nakhaham Resid... Ya Rahi Peyda Khaham Kard Ya Rahi Khaham Sakht... »

11 Feb 2008

احمدرضا احمدی

                          من بسيار گريسته‌ام.

هنگام كه آسمان ابري است

مرا نيت آن است

كه از خانه بدون چتر بيرون باشم.

من بسيار زيسته‌ام

اما اكنون مراد من است

كه از اين پنجره براي باري

جهان را آغشته به شكوفه‌هاي گيلاس

بي‌هراس

بي‌محابا ببينم.

6 Feb 2008

........

توی گلوم چیزی گیر کرده است
حسهایی
حرفهایی
لحظه هایی
تجربه هایی
کلمه کم دارم
و صدا
خواب می بینم که داد می زنم و کسی صدایی نمی شنونه
بیدار می شوم و دست می کشم بر دیوار سرد و خنک
توی گولم چیزی گیر کرده است
کلمه کم دارم
و صدا

1 Feb 2008

امروز مترسک زیر برف، حس مي كرد كه دوباره عاشق شده !
شايد برف بوي دستاي نمناك كلاغ رو توي اون شبهاي بي ماه داشت ...


دکتر علی شریعتی :

تو می‌دانی كه من هرگز به خود نیندیشیدم، تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من حیاتم، هوایم، همه خواسته‌هایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشته‌ام، از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبرده‌ام. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه نه ترسویم نه سودجو! تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من خودم را فدای تو كرده ام و فدای تو می‌كنم كه ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد. طمعی ندارد. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه شكنجه دیدن به خاطر تو، زندان كشیدن برای تو و رنج كشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی تو است كه من در دل می‌خندم. از امید رهایی توست كه برق امید در چشمان خسته‌ام می‌درخشد، و از خوشبختی تو است كه هوای پاك سعادت را در ریه‌هایم احساس می‌كنم.

24 Jan 2008

روزگارم را به تنهایی گذرانده­ام . سرد و ترسان و هراسان . بی­مدد از دست دوستی که تا می­آمدم دستی را بگیرم و استوار بر پا به­ایستم در می­یافتم آن دست محتاج­تر از من است برای دستگیری . بی­مدد از شانه­ای که تا می­آمدم بر آن تکیه کنم و راه بسپارم در می­یافتم که از آن مرده­ای است که بی­ایمان و امید ، چون مترسکی معتاد ایستادن بر پا مانده است و تا تکیه می­کردم می­افتاد و من نیز در پی­اش تلوتلو خوران کژ راهه­ی زندگی را در می­غلطیدم ؛ سالها و سالها ، روزها و روزها ، ساعتها و ساعتها ، ثانیه­ها و ثانیه­ها ، لحظه­ها و لحظه­ها ، لحظه­های سخت ، لحظه­های سرد ، لحظه­های دور و دراز که هرکدام به قرنی می­ماند ، کش می­آمد از امروز تا ابدیت و مرا می­کشاند در دالانهای سرد و نه توی ظلمانی تردید و یاس و سرگردانی . هر بار که از دور کورسویی می­دیدم ، گمانم می­رفت به آفتابی ؛ می­آمدم به سویش ، دوان دوان ، سعی­کنان ، رقصان ، هروله می­کردم و می­دویدم تا به سویش ، و چون می­رسیدم کرم شبتابی می­دیدم که تنها انگیزه­ی تابش آن تاریکی محض دنیایم بود و عجبا که دنیای سرما و سکوت من کرمی بی­مقدار را نیز به سراب آفتاب بدل می­کرد ...

روزی سخت و دشوار دریافتم که کودکی­ام تمام شده است ، با بیرحمانه­ترین شکل، بازیچه­های کودکی­ام را با قدرت و بی­شرمی از دستم ربودند و جلادانه چشمهایم را به سیاهی گشودند. هیولای سیاهی گفته بود خواب بس است ، رویا عبث است ، خیال بیهوده است و مرا به زیستن بر روی خاک دچار کرده بود . وهم او بود که هر شب وسوسه­ام می­کرد تا بخوابم تا سرما به جانم بیفتد و بمیرم . تا در لحظه­های احتضار مرا به روزمرّگی احمقانه­ی زیستن معمول دچار کند و خود شانه­هایش را بالا بیاندازد و همچون گورکنی بیرحم مرا به گوری که پیش از به دنیا آمدنم کنده بود بیاندازد و کوهی خاک به افتخار دفن شدنم بر من بریزد ، اما من با تمام قدرت راه رفتم ، نخوابیدم ، خواندم و خواندم ، هر ضربی­ای که فهمیدم واقعیت برمن می­زند با چشمان باز استقبال کردم و دیدم تمام جهان پررنج را .

ثمره­ی این راه سپردن­ها پاهایی بود تاول زده و سخت پرپینه ، ذهنی آشفته و مغشوش ، اما روحی راحت و کودک وار ...

"بوی تمشک وحشی ، سیّد ابراهیم نبوی"

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html