احمدرضا احمدی

هنگام كه آسمان ابري است
مرا نيت آن است
كه از خانه بدون چتر بيرون باشم.
من بسيار زيستهام
اما اكنون مراد من است
كه از اين پنجره براي باري
جهان را آغشته به شكوفههاي گيلاس
بيهراس
بيمحابا ببينم.
« Hichgah Be BonBast Nakhaham Resid... Ya Rahi Peyda Khaham Kard Ya Rahi Khaham Sakht... »

هنگام كه آسمان ابري است
مرا نيت آن است
كه از خانه بدون چتر بيرون باشم.
من بسيار زيستهام
اما اكنون مراد من است
كه از اين پنجره براي باري
جهان را آغشته به شكوفههاي گيلاس
بيهراس
بيمحابا ببينم.
امروز مترسک زیر برف، حس مي كرد كه دوباره عاشق شده !
شايد برف بوي دستاي نمناك كلاغ رو توي اون شبهاي بي ماه داشت ...
دکتر علی شریعتی :
تو میدانی كه من هرگز به خود نیندیشیدم، تو میدانی و همه میدانند كه من حیاتم، هوایم، همه خواستههایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است. تو میدانی و همه میدانند كه هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشتهام، از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبردهام. تو میدانی و همه میدانند كه نه ترسویم نه سودجو! تو میدانی و همه میدانند كه من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو میدانی و همه میدانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است. تو میدانی و همه میدانند كه من خودم را فدای تو كرده ام و فدای تو میكنم كه ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد. طمعی ندارد. تو میدانی و همه میدانند كه شكنجه دیدن به خاطر تو، زندان كشیدن برای تو و رنج كشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی تو است كه من در دل میخندم. از امید رهایی توست كه برق امید در چشمان خستهام میدرخشد، و از خوشبختی تو است كه هوای پاك سعادت را در ریههایم احساس میكنم.
روزگارم را به تنهایی گذراندهام . سرد و ترسان و هراسان . بیمدد از دست دوستی که تا میآمدم دستی را بگیرم و استوار بر پا بهایستم در مییافتم آن دست محتاجتر از من است برای دستگیری . بیمدد از شانهای که تا میآمدم بر آن تکیه کنم و راه بسپارم در مییافتم که از آن مردهای است که بیایمان و امید ، چون مترسکی معتاد ایستادن بر پا مانده است و تا تکیه میکردم میافتاد و من نیز در پیاش تلوتلو خوران کژ راههی زندگی را در میغلطیدم ؛ سالها و سالها ، روزها و روزها ، ساعتها و ساعتها ، ثانیهها و ثانیهها ، لحظهها و لحظهها ، لحظههای سخت ، لحظههای سرد ، لحظههای دور و دراز که هرکدام به قرنی میماند ، کش میآمد از امروز تا ابدیت و مرا میکشاند در دالانهای سرد و نه توی ظلمانی تردید و یاس و سرگردانی . هر بار که از دور کورسویی میدیدم ، گمانم میرفت به آفتابی ؛ میآمدم به سویش ، دوان دوان ، سعیکنان ، رقصان ، هروله میکردم و میدویدم تا به سویش ، و چون میرسیدم کرم شبتابی میدیدم که تنها انگیزهی تابش آن تاریکی محض دنیایم بود و عجبا که دنیای سرما و سکوت من کرمی بیمقدار را نیز به سراب آفتاب بدل میکرد ...
روزی سخت و دشوار دریافتم که کودکیام تمام شده است ، با بیرحمانهترین شکل، بازیچههای کودکیام را با قدرت و بیشرمی از دستم ربودند و جلادانه چشمهایم را به سیاهی گشودند. هیولای سیاهی گفته بود خواب بس است ، رویا عبث است ، خیال بیهوده است و مرا به زیستن بر روی خاک دچار کرده بود . وهم او بود که هر شب وسوسهام میکرد تا بخوابم تا سرما به جانم بیفتد و بمیرم . تا در لحظههای احتضار مرا به روزمرّگی احمقانهی زیستن معمول دچار کند و خود شانههایش را بالا بیاندازد و همچون گورکنی بیرحم مرا به گوری که پیش از به دنیا آمدنم کنده بود بیاندازد و کوهی خاک به افتخار دفن شدنم بر من بریزد ، اما من با تمام قدرت راه رفتم ، نخوابیدم ، خواندم و خواندم ، هر ضربیای که فهمیدم واقعیت برمن میزند با چشمان باز استقبال کردم و دیدم تمام جهان پررنج را .
ثمرهی این راه سپردنها پاهایی بود تاول زده و سخت پرپینه ، ذهنی آشفته و مغشوش ، اما روحی راحت و کودک وار ...
"بوی تمشک وحشی ، سیّد ابراهیم نبوی"