* با عشق تا ابد
- ماهی کوچولوی قرمز عاشق چشمای وحشی کوسه شد ,
یه روز دلشو به دریا زد و آهسته و آروم , رفت توی دل کوسه ,
برای همیشه ...
« Hichgah Be BonBast Nakhaham Resid... Ya Rahi Peyda Khaham Kard Ya Rahi Khaham Sakht... »
- ماهی کوچولوی قرمز عاشق چشمای وحشی کوسه شد ,
یه روز دلشو به دریا زد و آهسته و آروم , رفت توی دل کوسه ,
برای همیشه ...
انتظار می کشم که اتفاق خوب بیفتد
وقتی افتاد
برش میدارم و با تمام وجود گازش می زنم .
گفت : بابام زنگ زد گفت دیروز اون آقاهه که با کت و شلوار تو خونه راه میره رو دیده ...
نگا ر با تعجب پرسید : کدوم آقاهه ؟
:یک روح تو خونمون داریم ، برای خودش میاد و میره
از جایی که نشسته ام بالشت را پرت میکنم سمتش و میگویم بچه تو دوباره خالی بندی کردی ؟
نه به خدا رکسی جون من چند ساله میبینمش ، مامان و بابام باور نمیکنن ، دیشب بابام دیدتش ...
:بابات دیشب یا توهم زده یا تو رو گذاشته سر کار ....
:نه به خدا ...مامان بگو بهشون که هی همه چیزو تو خونه جا به جا میکنه ..
خاله دراومد که راست میگه ... یک شب من نشسته بودم اومد از کنارم رد شد و سلام کرد ...
: روح مودبیه پس ...
نگا ر گفت : آتلیه ماهم روح داره ... یه روز من تنها بودم از تو اتاق صدای جیک جیک میومد همه جا رو گشتیم هیچی نبود ... بعد هی عکس ها رو جابه جا میکرد و اینا..
آ یدا گفت : یک شب با بچه ها جمع شده بودیم دور هم احضار رو ح ....
گفتم بس کنین دیگه ..دو روز دیگه همتون میرین من میمونم تنها میترسم ...
ایر ن گفت : رکسی جون بزار بگه بابا کِرکِر خنده است ...
آ یدا گفت : نه واقعا میترسی ؟
نیم ساعت بعد ایر ن که وقتی از جایش بلند میشد اطرافش را هم میپایید گفت : اشکال داره من میرم دستشویی درو باز بزارم ؟

توی این اتاق خالی
که دیوارش را عکس های آدم ها پوشانیده
و لیوان چای نیم خورده مانده روی میز
و بر پنجره اش پرده ای آبی کشیده
و تختی هست و پنکه ای همیشه روشن
و کتابهای در هم ریخته و برهم آویخته
و لباس های اتو خوردهء ناپوشیده
حرفهایم را برای چه کسی زمزمه کنم ؟
که بفهمد چیزی را از بین هزاران چیزش؟
توی این خیابان دراز
که از اینسو تا آنسویش آدم ریخته
و چراغ های رنگارنگ بر سردر مغازه ها آویخته
و صدای بوق وفحش درهم آمیخته
حرفهایم را برای چه کسی فریاد کشم ؟
که بفهمد یک کلمه اش را از بین هزاران جمله اش ؟ هان ؟
های ابرها که می گذرید و بارانی ندارید در دامن
های عمری که می گذری و حاصلی نداری جز سوختن
وای آدمهایی که می گذرید و چیزی نمی ماند از شما به جا جز بوی تن ،
خسته ام از تمامتان به خدا
خسته ام از عذاب این بودن ...
دخترک نیروی زیادی داشت !!
ولی دخترک خسته شده ...
دخترک فکرش رو هم نمیکرد که اینقدر زود بزرگ شه !! جلو تر از سنش
ولی دخترک ...
دخترک اینقدر توی افکارش غرق شده که نفسی براش نمونده !!
دیگه داره دست و پای اخر رو توی افکارش میزنه .....
Helpppppp ....
شنا تو آب رو بلده ولی توی افکار رو نه .... کسی نیست ؟!!
ممنون میشه اگه کسی اونو از اعماق افکارش بیاره بیرون ...