اون کسی که ميتونست با من بياد، هيچ وقت نبود
داشت فکر می کرد که ای کاش به دنيا نمی آمد که اين همه
دنيا را تلخ بنگرد و بنويسد.
هيزم های زندگيش قصدی برای سوختن نداشتند
اگر هم آتشی بود، فقط نوافشانی می کرد. از گرما خبری نبود.
.
داشت فکر می کرد که بچگی کرد اسير بازی کودکی شرور شد
دلی سرخ و زنده داد و دلی چرکين و شکسته گرفت.
