گل فروش
دربست!
زد روي ترمز. با خستگي پرسيد: کجا؟
بهشتزهرا.
با خودش فکر کرد: «اگه داداش باهام راه بياد و بازم ماشينش رو بهم بده، با دو سه شب مسافرکشي تو هفته، شهريه اين ترمم جور ميشه.»
پايش را روي پدال گاز فشرد. ماشين پرواز کرد. اتوبان، بيانتها به نظر ميرسيد. در گرگ و ميش آسمان، رويايي دراز پلکهايش را سنگينتر کرد. صداي پچپچ مسافرهاي صندلي عقب، مثل لالايي نرمي در گوشهايش ريخت.
يکباره صداي برخورد جسمي سنگين، او را از خواب پراند. ناخودآگاه ترمز کرد. مثل کابوسزدهها، از ماشين بيرون پريد. وسط جاده، پسري همقد و قواره خودش، مچاله افتاده بود و هنوز نيمي از گلهاي رز و مريم را در دست داشت.
